|
دنیا فقط داداش جواد و پرسپولیس
* به نظر می رسد صحبت هایی هم که در اردوی اتریش داشتید، مشکلات را بیشتر کرد؟ - البته کینه آقای دایی زمانی نسبت به من شدت پیدا کرد که همراه پرسپولیس در دوره آری هان در اردوی اتریش بودیم. یک شب سر میز شام بچه ها گفتند که قرار است دایی به پرسپولیس بیاید، من هم با توجه به اتفاقاتی که در زمان بگویچ افتاده بود گفتم: من که می خواستم به الشعب بروم، حالا که اینطور شد حتما می روم. یکی از بازیکنانی که در آن مقطع تازه به پرسپولیس آمده بود در تماسی که با دایی داشت، صحبت های من را به وی منتقل کرد و از اینجا بود که برای دایی تبدیل به یک متهم شدم و این را می دانم تا وقتی که ایشان سرمربی تیم ملی باشند، حتی اگر بهترین بازی ها را از خود ارائه دهم، جایی در این تیم ندارم. * مگر در دوره بگویچ چه اتفاقاتی رخ داده بود؟ - زمان بگوویچ وقتی بعد از بازی با پیکان که اولین شکست ما محسوب می شد، ایشان داخل رختکن و مقابل تمام بازیکنان با تجربه که آن روزها تعدادشان زیاد بود، درباره من گفته بودند: "این چه بازیکنی است و اگر دیدید دوباره به تیم ملی شود." دقیقا پس از آن اتفاق شش ماه به تیم ملی دعوت نشدم. اگر هم پس از آن دعوت به خاطر عملکرد خوبی در پرسپولیس و فشار تماشاگران بود. این مسائل ادامه هم داشت. مثلا بگوویچ در تمرینات می گفت: ضربه های کاشته کناری را من سانتر کنم اما در اواخر فصل و در تمرینات دایی علنا می گفت: کاظمیان بلد نیست ضربه کاشته بزند و در بازی ها خودش تمام کاشته ها را می زد و خیلی از مسائل که واقعا نمی توانم به آنها اشاره کنم.
- من با تمام وجود تیم ملی را دوست دارم، چون نه مال من است، نه برای آقای دایی. این تیم متعلق به 70 میلیون ایرانی عاشق فوتبال است. من برای تیم ملی آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم با صعود به جام جهانی باعث خوشحالی دوباره مردم ایران شود. هیچ وقت هم ناامید نمی شوم، تمریناتم را باز هم بیشتر می کنم و با توجه به اینکه توکلم به خداست، مطمئنم که باز هم این پیراهن را برتن خواهم کرد. چرا که معتقدم شرایط دعوت به تیم ملی را داشته ام و کاملا آماده بوده ام. فصل پیش یکی از ارکان قهرمانی الشباب بودم و با 9 گل زده با توجه به اینکه هافبک چپ بودم، بهترین گلزن تیم خود شدم اما بازهم به تیم ملی دعوت نشدم. - فکر نمی کنید این صحبت ها برایت دردسر ساز شود؟ - من 99 درصد در ذهنم این مساله نقش بسته بود که با حضور علی دایی به تیم ملی دعوت نخواهم شد اما وقتی که دوستان نزدیک ایشان در تماس با من این نکته را تایید کردند دیگر مطمئن شدم که به تیم ملی دعوت نمی شوم. از همین حالا هم منتظر شکایت آقای دایی و وکیلشان هستم. اما من فقط خدا را دارم و از هیچکس نمی ترسم، امیدوارم حداقل علی دایی با خودش رو راست باشد و در خلوت خود به این فکر کند که حرفهایی که من زدم تا چه اندازه حقیقت دارد.
سلام... خوبید؟؟؟منم خوبم خب...از اونایی که تو این مدت که نبودم اومدن و سر زدن خیلی ممنونم! _______________________________________________ بچه ها تولد پرستو از راه رسیده ها... من نمیدونم باید این تولدو تبریک گفت یا... سخته...بخدا ازش نوشتن سخته... 5 ساله که دیگه شمعای تولد پرستو رو نفسای سرد باد خاموش میکنه... هنوز خیلی ستاره بودن که باید بعد از فوت کردن شعماس تولدش بش چشمک میزدم... خیلی آرزو تو صف طولانی انتظار توی فاصله ی هزاران فرسخی داشتن ستاره میشمردن تا یه روزی بعد از فوت کردن شمعا اونا رو از خدا بخواد... هنوز برای کوچ هوا خیلی تاریک بود... آخه چرا؟؟؟ راس میگن خدا خوبا رو همیشه زودتر میبره... _______________________________________________ 13 مرداد هم تو راهه!!! همون 13مرداد لعنتی... همون روز که داداشی با الشعب قرارداد بست و... _______________________________________________ آخه داداشی مگه تو داداشی ما نبودی؟؟؟ مگه چشم امیدمون بعد از خدا به تو نبود؟؟؟ نگفتی اگه بری...؟؟؟ فکر نکردی رفتنت چه بلایی سر ما میاره؟؟؟ فکر دلتنگی ما نبودی؟؟؟ جات روی سکوی قهرمانی پرسپولیس خالی خالی بود... باورکن وقتی پیراهن شماره 9 تورو تو تن یکی دیگه میدیدم همه یخوشحالی قهرمانی فراموشم میشد... نه اینکه بخوام قدر نشناسی کنم،نه...اینطور نیست... دستش درد نکنه،همیشه دعای خیرمون پشت سرشه...خداییش واسه پرسی از جون و دل مایه گذاشت... نمیدونی بعد از شنیدن خبر مصدومیتش چقدر ناراحت شدم... اما کاش...کاش پیراهن تورو نمی پوشید... آخه تو پسرک سرخ شماره نهمون بودی...تو سرباز شماره 9 ارتش سرخمون بودی...نه اون!!! فقط از یه بابت خوشحالم... ازاینکه کسی لباستو پوشید که لیاقتش روداشت،از اینکه اون لباس تن کسی نرفت که تقدس شماره 9 رو برامون لکه دار کنه... داداشی هر رنگی که بپوشی تو تنت قشنگ جلوه میکنه... اما قرمز یه چیز دیگست... اونم نه هر قرمزی...قرمز پرسپولیس... فقط اینو بدون که هر جای دنیا باشی برای ما همیشه همون پسرک مکزیکی ارتش سرخ میمونی... همیشه به یادتیم... همیشه... _______________________________________________ بچه ها شنیدین که قرار بوده داداشی بیاد پرسی اما عجمان نذاشته؟؟؟ این خبرش: خبرگزاري فوتبال ايران – جواد كاظميان هفته گذشته براي دريافت بخشي از مطالباتش با مسئولان باشگاه پرسپوليس ديدار كرد و در اين جلسه براي حضور بازيكن عجمان در پرسپوليس توافقاتي حاصل شد اما تيم اماراتي پيشنهاد كاظميان را نپذيرفت. به گزارش خبرگزاري فوتبال ايران كاظميان با توجه به پيشنهاد پرسپوليس مايل بود قراردادش با عجمان را فسخ كند و با مبلغي در حدود 400 ميليون تومان{ (یعنی یک سوم مبلغ قراردادش با عجمان)(قابل توجه اونایی که میگن جواد پول پرست شده و عوض شده و از این چرت و پرتا...)} باز هم پيراهن سرخ تيم تهراني را بپوشد اما اماراتي ها با پيشنهاد اين بازيكن مخالفت كردند و بازگشت كاظميان منتفي شد. باشگاه پرسپوليس با توجه به مصدوميت محسن خليلي همچنان به دنبال جذب يك مهاجم طراز اول است _______________________________________________ هواداران:جواد کاظمیان، بهترین خرید عجمان است به گزارش خبرنگار مهر، باشگاه عجمان امارات در اقدامی جالب توجه از هواداران این باشگاه درخواست کرد با مراجعه به سایت رسمی این باشگاه بهترین خرید فصل جاری این تیم را انتخاب کنند. بر پایه این گزارش، در این نظر سنجی جواد کاظمیان با کسب ۱۴۱۹۷ رای در جایگاه نخست قرار گرفت و پس از وی علی حمود مبارک و علی سامره در رده های بعدی قرار گرفته اند. تیم فوتبال عجمان امارات که فصل گذشته به رقابت های لیگ دسته اول امارات صعود کرده است، با جذب نفرات کلیدی قصد دارد با قدرت در رقابت های فصل آیندهبه میدان برود. بر این اساس، این باشگاه در فصل نقل و انتقالات خود دو بازیکن ایرانی به نام های جواد کاظمیان از تیم الشباب و علی سامره از تیم الشعب را به خدمت گرفت تا زوج موفق ۲ سال پیش تیم الشعب، در فصل آینده در تیم عجمان به میدان بروند _______________________________________________ كاظميان:به خاطر سامره عجمان را انتخاب كردم به گزارش خبرگزاري فوتبال ايران جواد كاظميان با امضاي قراردادي يك ساله پيراهن پرتغالي تيم فوتبال عجمان را بر تن كرد.كاظميان با شماره 23 زوج سامره در خط حمله تيم جديدش خواهد بود. وي در خصوص پذيرفتن پيشنهاد عجمان گفت:حضور سامره در اين باشگاه موجب شد من هم پيشنهاد عجمان را بپذيرم چون فكر مي كنم اين تيم حضور خوبي در فصل جديد خواهد داشت و با تركيب قدرتمندي وارد اين مسابقات مي شود.اين اتفاق پيش از اين در الشعب پيش آمد. آنها هم با جذب چند بازيكن جديد قدرتمند شدند و حالا فكر مي كنم عجمان پيشرفت خوبي خواهد داشت. كاظميان اظهار داشت: باشگاه عجمان در جذب بازيكنان جديد سرعت عمل خوبي داشت و به خوبي موضوع انتخاب بازيكنان را پيگيري مي كرد كه اين موضوع باعث شد خيلي زود به توافق برسيم. بازيكن ايراني عجمان كه فصل گذشته با همراه مبعلي در الشباب بازي مي كرد پيرامون حضور همزمان دو ايراني در اين تيم اماراتي گفت:من در كنار سامره آرامش زيادي دارم. او فوتباليست بزرگي است و ما درك خوبي از هم داريم. در الشعب هم زوج موفقي شكل داده بوديم و مطمئن هستم اين شرايط در عجمان هم تكرار خواهد شد. گفتني است باشگاه عجمان علاوه بر دو ستاره ايراني با عبدالحق عريف بازيكن اهل كشور مراكش و چند بازيكن اماراتي از جمله سمير ابراهيم ، ستاره فصل گذشته الشعب به توافق رسيده است. اين تيم كه به عنوان تيم دوم رقابت هاي دسته دوم به ليگ دسته اول صعود كرده حضور متفاوتي در فصل جديد خواهد داشت _______________________________________________ این مصاحبه رو از وب جواداف برداشتم...یکی ار بچه های اکیپ تلفنی با جواد مصاحبه کرده بود... اگه می خواستید برید کره ی ماه از چه کسی خداحافظی می کردید؟ معلومه از پدر و مادر و خونوادم بچه که بودید دوست داشتید بزرگ شدید جای چه کسی باشید؟ جای شخص خاصی دوست نداشتم باشم ولی بیشتر جای فرشاد پیروز و رضاشاهرودی چرا جای فوتبالیست شدن بازیگر نشدید؟ چون استعداد بازیگری نداشتم به نظر خودم استعداد فوتبالیست شدنو داشتم یکی از بهترین خاطره هاتون تو کمپ جام جهانی؟ خاطره ی خاصی ندارم بهترین دوستان غیر فوتبالی؟ پیام و مهدی دوست دارید وقت دلگیری ماهی باشی تو دریا یا پرستو تو اسمون یا یک انسان که تو تنهایی فکر میکنه کنار ساحل ؟ نمیدونم به این چیزا فکر نمیکنم بین رسیدن به عشق و رفتن به بارسلونا کدام را انتخاب میکنی؟ هیچ کدوم قیمه و اش رشته مامانت یا پیتزا ی همراه دوستات؟ مسلما قیمه ی مامانم اگه بگن تهران قراره زلزله بیاد چی کار میکنی؟ میرم دبی کلمه هایی که میگم چه طعمی دارد مسافرت تا مجبور نشم نمیرم داشتنن مادر خوب اونایی که ندارن خوب نیست پدر شدن امید وارم خدا واسه هیچ کس نیاره فقط همینو میتونم بگم غذا خوردن بعد از یک تمرین یک ساعته بستگی داره اگه عدس غذای ورزشی باشه که هیچی ولی اگه قیمه بادمجون باشه عالیه عاشق بودن تا حالا تجربه نکردم معشوق بودن نمیدونم فکر نمیکنم همش واقعی باشه اکثرا احساسات زود گذر بچه گانست هوادار بودن خیلی خوبه من خودم یک موقع هوادار بودم هوادار چه کسی؟ نمیتونم بگم هوادار داشتن احساس خوبیه وقتی فاطمه نسا گریه میکنه سرش داد می زنی یا میگی دایی اروم باش؟ بعضی وقتا که جیغ می زنه ناراحت میشم تنها کسی هم که ارومش میکنه خودم هستم چه دایی خوبی بله اگه رئیس جمهور میشدی اولین کاری که میکردی چی بود ؟ )بعد از کمی فکر کردن)سوال سختیه جواب نمیدم اسم اولین دختر و پسرت را چی می ذاری؟ دخترو که بهش فکر نکردم می ذارم مامانش انتخاب کنه ولی پسر بود امیر مهدی(اسم قشنگیه یک بیت شعر قشنگ؟ مدعی خواستن کز بیخ زند ریشه ما/غافل از انکه خداست سر اندیشه ی ما یک چیستان؟ چیستان ...نمیدونم من اگه مغز داشتم که اینجا نبودم یک لطیفه؟ چیزی به ذهنم نمیاد یکی دو سالی میشه که چیزی گوش نکردم یک جمله ی قشنگ؟ دنیای عجیب غریبی است... نظرت در مورد بهرام رادان؟ بازیگر خوبیه امیدوارم موفق بشه باران کوثری؟ ایشون هم بازیگر خوبیه امیدوارم موفق بشه حمید سوریان؟ یکی از افتخارات کشور ماست امیدوارم که تو المپیک مدال طلا بگیره کریستین رونالدو؟ بهترین بازیکن دنیاست به نظر من ایمان مبعلی؟ دوست خوب رفیق صمیمی پسر خیلی خوبیه در کل جواد کاظمیان؟ یک فرد خسته و تمام شد اولین باری که تو یک بازی حساس بازی کردی چه احساسی داشتی؟ احساس خیلی خوبی بود البته همراه استرس و نگرانی اگه بخوای به یک نفر بهترین هدیه رو بدی چی میدی ؟ (یک کم فکر میکنه)سعی میکنم چیزی یادش بدم این بهترین هدیه است تا حالا چاه کندی برد کسی ولی خودت توش افتاده باشی؟ تا اونجا که تونستم نه ولی خیلی ها برام کندن چی کارشون میکنی؟ واگذار میکنم به خدا بد ترین دعوایی که تا حالا داشتی؟ تا حالا دعوا نکردم البته لفظی زیاد ولی فیزیکی نه تا حالا اشپزی کردی؟ بچه که بودم چرا. 16 و 17سالم که بود ماکارانی و برنج درست میکردم ولی الان 2ساله که پامو تو اشپز خونه نذاشتم فقط برا چایی درست کردن میرم تو اشپز خونه اینایی که میگم هستی یا نه؟ چموش؟ نه نیستم شوخ؟ خیلی ولی اصلا بهتون نمیاد چرا هستم احساساتی؟ خیلی مغرور؟ اصلا نیستم دست و دلباز؟ زیاد مثل اردیبهشتی ها وقتی عصبی میشی مثل اسب بخار رفتار میکنی؟ خیلی وحشتناک البته بعدش پشیمون میشم تا حالا شده هوادارات ازت خواستگاری کنند.چی کار میکنی؟ چرا اتفاق افتاده کاری نمیکنم معلومه که چی میشه... عشق یعنی چی؟ عشق وجود نداره پس لیلی و مجنون و خسرو و شیرین چی اونا تو داستانها و رمان هاست ولی عشقو خود ادمها میسازند؟ نمیدونم به نظر من عشق یعنی پدر و مادر فرزند خواهر و برادر (بچتو دوست داری ولی مامانشو دوست نداری این بی رحمانس) شاید عاشقش نباشم ولی دوستش دارم) میگن 3سال دیگه از فوتبال خداحافظی میکنی درسته؟ تاریخ تعیین نمیکنم تا اونجا که سلامت باشم بازی میکنم تصمیم نداری یک بار به استقلال بیای؟ نه تو شرایطش قرار نگرفتم .چون من ادای پرسپولیسی بودن در نمیارم .فکر نمیکنم برم استقلال بازم باید تو شرایط قرار بگیرم تا حالا شده مامانت نفرینت کنه؟ بچگی شاید ولی اصلا یادم نمیاد مامانم نفرینم کرده باشه میگن وقتی به جواد زنگ میزنیم فحش های رکیکی میده اگه درسته که هیچی اگه نه خودتو تبرئه کن؟ کی من ؟نه ابدا شاید تلفنو جواب ندم اونم چون مشکل دارم یا جاییم.اصلا مگه من دیوونم که فحش بدم ولی خودتون بگید وقتی یک نفر 150 بار زنگ میزنه من میگم خانم لطف کن زنگ نزن .اگه شخصیت داری زنگ نزن .بابا من شارز گوشیمو لازم دارم .کار دارم میخوام شماره بگیرم مزاحم نشو ولی باز زنگ میزنه من چی کار کنم تازه بازم فحش نمیدم تلفنو قطع میکنم ) یک جمله به مادرت؟ خیلی دوستش دارم به پدرت؟ خیلی مرده به خواهرت و برادرت ؟ درباره ی خواهر ها و برادرم نمیگم میگن بابای جواد مهربونتر از خودشه؟ درست میگن و جوادم به مامانش رفته؟ اتفاقا به بابام رفتم بر عکس گفتید در اخر جواد کاظمیان در یک جمله؟ تا چند سال دیگه کاملا بر میگردم یعنی ادم نو و تازه ای میشم _______________________________________________ خب دیگه... فکر میکنم برای این آپ کافی باشه... ببخشید دیگه بچه ها...حال و هوای گفتن و خندیدن نبود... کلی حرف داشتم اما حتی حوصله اش رو هم نداشتم... این روزای مرداد خیلی بدن... همشو تو آپ بعد میگم... بای تا های... سلام پرسپوليسيا... سلام عشق قرمزا... سلام داداش جواديا... خوبين؟ منم خوبم.... تابستون اومدااااااااا...مبارك شما يه سراغي از اين آبجي عسلتون نگيريد ها... نگيد اين دختره مرده؟ هنوز زندس؟ اصلا چه ميكنه؟ خب شما نمي پرسيد من خودم ميگم(!!!!!!!!!) داشتيم در تمام طول اين مدت امتحان ميداديم... اونم چه امتحانايي... واييي... يعني ديگه مدرسه نميرم؟؟؟ خب دلم ميتنگه واسه رفقا... روز آخر انقده دپسرده بوديم... هي همديگه رو بغل ميكرديم انگار ديگه قراره همو نبينيم... البته من چون ممكنه سال بعد از تو مدرسمون در بيام كه واقعا ناراحت بودم... خب دوستاي خوبي پيدا كرده بودم ديگه.... تا اومديم با هم جور شيم سال تموم شد... انقده دوستام گل بودن... نميدونم چي بگم ديگه... بچه ها برام دعا كنيد... من نميتونم تصميم بگيرم كه ... بيخيال ...الآن باز يادم مياد دپرس ميشم!!!!!!!!! ý๑๑๑๑๑قهرماني پرسپوليس๑๑๑๑๑í تو دنياي زمين و توپ رنگي ..........................................يه پرسپوليس داريم به چه قشنگي اسم قشنگش روي تخت جمشيد .....................................از اون قدين نديما مي درخشيد رنگ آتيشه غيرت پيرهنش......................................................مياره افتخار واسه ميهنش طرفداراش سر به فلك مي كشن .............................................عاشق رنگ مثه آتيششن دفاع محكمش مثه يه سده.................................................هر كسي از جونش نذاره رده دروازه باناش مثه پادشاهن .....................................................شاهينن و بدون اشتباهن آقاي گل هميشه از قرمزاس............................................حساب سرخ از همه ليگ جداس يه پرسپوليسه با يه دنيا عاشق.............................................يه دشت غرق گلاي شقايق قصه سرخا پره افتخاره......................................................از بس كه گل زدن همش بهاره هركي كه پرسپوليسو خوب شناخته.................................واسش ترانه خونده يا كه ساخته تيم بزرگمون از اون قديما ........................................................سر بوده از قوي ترين تيما حرف قشنگش بشه هر زماني..............................................ميپيچه عطر خوش قهرماني يه سرو گردن از همه بهتره..................................................پرسپوليس از تمام تيما سره تو تاريخش اسماي نامي داره......................................................هرجاي دنيا حامي داره سنگم از آسمون بياد هوادار .................................................مياد به عشق ديدن يه ديدار ما تيم صدر جدوليم هميشه...............................................خدا ميدونه قهرمان كي ميشه هرجا كه پرسپوليس ميشه برنده..........................................ميشكفه كلي گل سرخ خنده به غيرت بازيكناش مي نازه...................................................فردا رو با تعصبش مي سازه امسال ديگه فاتح هر دو جامه.....................................................كار تمام حريفاش تمامه اسير ناداوريا نميشه...............................................................باز اوله،درس مثه هميشه از تيممون ميخوايم كه با اقتدار .................................................بره روي سكوي يك افتخار يه پرسپوليس و يه عالم ستاره.............................................كه كلي عاشقم هواشو داره الهي قهرمان عالم بشه...............................................سايه ي باختن از سرش كم بشه امسال به هيچكس امتياز نميده.............................................پرونده ي تساويشم سفيده با تشويقاي گرم و لطف خدا....................................................امسال ميشه قهرمان آسيا پرسپوليس امسال همه رو ميبره........................................نشون ميده كه هميشه سروره عشقش تو قلبمون هميشه زندس...........................................قرمز ما هر جا باشه برندس تقويم ليگ و هركي مي نويسه............................................بدونه كه جام مال پرسپوليسه ديدين قهرمان شديم... بابا محشرن اين پرسي ها... موقه بازي من تو خونه تنها بودم...اينقدر جيغ كشيدم...مخصوصا بعد از گل سپهر... خلاصه زنگ زدم به آتوسا بهش گفتم ميخوام من جيغ بكشم... به آتوسا گفتم : ديدي چقد گله اين سپهر؟؟؟ اصلا اول داداش جواد.... بعدش گلاي داداش جواد... بعد سپهر و گلاش...( نه بابا ... من كي اينجوري وحشت ناك سپهر بودم كه حالا بار دومم باشه...)اون يهو رگ غيرتم گل كرد... اونا كه بعد از بازي رفته بودن بيرون ميگفتن كه همه داشتن ميرقصيدن... من نرفتم... ولي از رو پشت بوم خونمون تو خيابون اصلي رو ميشد ديد...رفتم اونجا... يه حالي داد...همه جا قرمز بود... تا يه هفته هركي رو كه ميديدم يا زنگ ميزد خونمون بهش ميگفتم: ديدي پرسي جونم قهرمان شد؟؟؟ ديدين اين سپاهانيا چه بي جنبن؟؟؟ديدين تو نود چي ميگفتن؟؟؟ از زور باخت داشتن ميتركيدن... اين ساكت هم كه ديگه نگو...هي ميگفت گل ما قبول نيس... بابا 7:10 بازي وقت اضافه داشت... يكي از بازيكناي سپاهان ميگفت اگه اينجوريه تو جام حذفي هم اس اس رو ميارن تو آزادي با اين همه تماشاچي 7 ديقه هم وقت اضافه ميگيرن اس اس قهرمان شه... يكي نبود بگه بي جنبه تو مطمئني كه اس اس و سپاهان ميرن فينال... خوشم اومد اصلا حذف شدن... حال كردم... روشون كم شد... من اول خواستم برم پامو بكنم تو كفشش ولي بازم ترس خراب شدن كفشام مانع شد ( آخه بيشتر كفشاي من قرمزن...) ولي خداوكيلي جنبه هم چيز خوبيه...اما خب متاسفانه خدا به هر كسي نميده... واي... بچه ها ديدين چه به سرمون اومد؟؟؟ افشين رفت... دعا كنيد لا اقل حميد سر مربي شه... من اصلا دوس نداشتم افشين بره...بايد پرسي جونو قهرمان آسيا كنه... اگه پرسي جونم تو آسيا قهرمان نشه من از غصه دق ميكنم... جيغ بزنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟(بشمار تا نزدمت...) دعا كرديد حميد سرمربي شه يا نه؟؟؟يالا دعا كنيد... ý๑๑๑๑๑داداشي ๑๑๑๑๑í رفتش عجمان داداشي... جيغ بزنم؟؟؟ گريه كنم؟؟؟ چي كنم؟؟؟ باباجون! من دلم براش تنگيده... دوس دارم لباس پرسي رو باز تو تنش ببينم... حالا چه كنيم بچه ها... تبريك پرسي رو كه گفتم...حالا تسليت رفتن داداشي هم روش... آخه يكي نيس بگه تيم نبود بجز اين تيم درپيت؟؟؟ خب داداشي كه از الجزيره هم پيشنهاد داش... بخدا من تا وقتي اسم اين تيمو تو روزنامه نخونده بودم مينوشتم«اجمان»(!!!!!!!!!) يعني چي خب؟؟؟ مگه دوس نداشتي تو پرسي بازي كني؟ پس چرا رفتي داداشي؟؟؟ ما تا كي بايد منتظر بمونيم؟؟؟ يادته ميگفتي ميخواي پرسي رو قهرمان كني؟؟؟ يادته پسرك مكزيكي مون بودي؟؟؟ سرباز شماره 9 ارتش سرخمون بدي؟؟؟ يادته كه برامون زورو شدي؟؟؟ يه روزگاري يه بازي كه تو محروم ميشدي هوادار عزا ميگرفت كه اين بازي رو...؟؟؟؟ آخه اين حرفا رو من بايد به كي بگم؟؟؟ به خيالش؟؟؟ به توهمش؟؟؟ بچه ها ميدونيد من چقد دعا كردم داداشي برگرده؟؟؟ شما چي؟؟؟ شما دعا كرديد؟؟؟ آخه ما چه گناهي كرديم كه داداشي رو دوس داريم؟؟؟ اين دايي خير نديده هم كه دعوتش نميكنه تيم ملي... من الآن جغ ميكشم... آهان... شنيدين تو دبي شايعه شده كه داداشي زن عرب گرفته؟؟؟ البته فقط شايعه شده... حالا كه شنيدين؟! هي ميگن نه...(اي ول توهم) راستي فوتبال ايراني رو ديدين؟؟؟(2-3 هفته پيش و ميگم) اين عنايتي و جباري رو دلم ميخواست خفه كنم... هي چرت و پرت ميگفتن... اون عنايتي با اون صداش... آبروي عادل رو برد... پيف پيف پيف... ولي داداشم اينقدر آقاس كه هيچي بشون نگفت...احتمالا تو دلش ميگفته: جواب ابلهان خاموشيست... قربونش برم!!! ديدين گفت من هنوز بچم...؟ وقت زن گرفتنشه هنوز ميگه من بچم... خودم زنش ميدم...پير شد بابا!!! ý๑๑๑๑๑تيم ملي ๑๑๑๑๑í بابا جام جهاني كه سهله... اين جوري اگه پيش بره ها... تو يه تورنمنت4جانبه كه هيچه 2 جانبه(!!!!!!!!!) از بين دوتا تيم دوازدهم ميشيم(!!!!!!!!) اين دايي هم بدتر از قلعه نويي نباشه بهتر نيستش... يكي نيس بياد بگه بابا ما كه يه روزگاري تو رده بندي جهاني اول آسيا و بيستم جهان بوديم شديم چهارم آسيا و چهل و هشتم جهان... حالا هي بريد با زامبيا بازي كنيد 3-2 ببريدش با 2 تا پنالتي... بعد تازه شعف كنيد و بريد جلو بوق بزنيد... اونم بوق مدل ببويي... هي با دايي 3 ساله ببنديد... بابا سرمربي تيم ملي با سرمربي سايپا خيلي فرق داره... اينا رو به كي بايد گفت؟؟؟ هي علي آبادي و كفاشيان با هم دعوا ميكنن اينم آخر عاقبتش... عربا ميرن با ايتاليا بازي تداركاتي ميزارن ما هم با زامبيا... هوررررررررراااااااااااااااااا... زامبيا رو برديم (هه هه هه) خلاصه اون دفه جام جهاني رفتيم اين دفه همونم نمي ريم... حالا از اين مرحله بالارفتن كه كاري نداره ... آخه گروهمون گروه نسبتا آسوني بود... به نظر من كه نه تو بازي با امارات خوب بوديم نه سوريه... حقمون نبود كه ببريم! ý๑๑๑๑๑درس و مقش ๑๑๑๑๑í امتحاناي ما كه شكر خدا تموم شدن... بابا جونمون در اومد امتحان رياضي مون خيلي سخت بودش... سه ساعت و نيم سر جلسه بوديم... بعد امتحان همه بچه ها ميگفتن كه تجديد ميشن (خب سخت بود) بعد ما كه ميخواستيم مسخره كنيم هر كي بعد از يه امتحان(بجز رياضي) از ما ميپرسيد كه چطور دادين بش ميگفتيم خانوم اينو كه ديگه تجديد نميشيم... يه بار قبل از امتحان دين و زندگي دبير ادبياتمون بالا سر من و دوستم وايساده بود من به دوستم گفتم خوبه كه لا اقل از اين تجديد نشيم دبيره گفت: منظورت 19.75 ؟(برخرمگس معركه لعنت...) بعد از امتحان زبانم با چند تا از دوستام كه زبانمون اي بد نيست وايساده بوديم پيش دبيرمون بعد دبيره نگام كرد گفت عسل خوب دادي؟؟؟(به اسم بچه ها رو صدا ميزنه...) منم طبق عادت بش گفتم: خانوم لااقل به قبول شدن اميدواريم... تجديد نميشيم...بعد دبيره نيگام كرد گفت خجالت بكش... منم بش گفتم: آره خانوم، خوب داديم... پنج سال نرفتم كلاس زبان كه از زبان بيفتم... (آخه ما زبانمون انقده سخته... ولي من زبان دوس دارم...امروزم كلاس دارم) قبل از امتحان عربي رفتم پيش دبيرمون سلام عليك و اين حرفا...تو احوالپرسي بش گفتم خوب هستين خانوم ؟ بعد گفت آره... منم بش گفتم ولي من اصلا خوب نيستم... گفت چرا؟؟؟ بش گفتم خانوم استرس دارم... گفت حالا ميرين سر جلسه شوكه ميشين... منم بش گفتم خانوم حرفتون دوجنبه داره! خنديد و رفت تو سالن... امتحانمون خيلي آسون بود... بعد از امتحان با سارا(داستان نويس معروف) رفتيم دم دفتر بعد من هي به سارا گفتم الآن خانوم صدامونو ميشنوه ميادا...(آخه بچه ها هنوز سر جلسه بودن ولي دبيره ديگه از سالن اومده بود بيرون) بعد سارا گوش نداد تا دبيره اومد... بهش گفتيم خانوم مررررررررررسي خيلي آسون بود... اميدوار شديم به عربي...(آخه بقيه ي امتحاناش خيلي سختن...) بعد گفت:من كه گفتم شوكه ميشين... منم بش گفتم خانوم من كه بتون گفتم حرفتون 2 جنبه داره... خلاصه تو امتحانا خيلي حال كرديم... يه روز ما تو سالن بوديم و راهنمايي ها تو كريدور امتحان رياضي داشتن... معاون راهنمايي ها هي ميومد به ما ميگفت بريد بيرون... بيرونم گرم بود...بعدش يه بار كه داشت از دفتر ميومد بيرون منو دوستم از ترس اينكه بمون نگه از تو سالن بريد بيرون يه زيارت عاشورا گرفتيم دستمون و شروع كرديم به خوندن...اولش كاري بمون نداش ولي رفت تو دفتر و اومد گير داد كه بريد بيرون...ماهم رفتيم جلوي در سالن تو ايوون نشستيم كلي رپ(فلاكت) خونديم... اون روز ساعت 8.5 از سر جلسه اومده بوديم بيرون ولي تا ساعت 11 تو مدرسه بوديم... آخرشم راهنمايي ها گفتن ما فعلا امتحانمون طول ميكشه... ماهم با سرويس اومديم خونه... ديگه نميدونم... ý๑๑๑๑๑نكو ๑๑๑๑๑í چيكار كنيم ديگه؟؟؟ خراب رفيقيم... رز جونم گير داده بود... بذارين بچه خوش باشه...راستي خانومي تبريك ميگم داداش جوادت گل زد...ها... اين مصاحبه يه ذره قديميه ولي رزجونم سفارش داده... نكونام : نوزده باطل شد فقط بيست! بهترين تيم ملي خارجي برزيل بهترين بازيكن خارجي رونالدينيو بهترين داور ماركوس مرك آلماني بهترين مربي ريكارد و مورينيو بهترين گلزن جهان تيري آنري و رونالدينيو بهترين شهر دنيا تهران بهترين غذا قورمه سبزي بهترين ماشين بي.ام.و بهترين ميوه همه ميوه ها را دوست دارم بهترين سريال براي آخرين بار و متهم گريخت بهترين خيابان تهران وليعصر و اتوبان صدرا! بهترين گوشي موبايل گوشي هاي آخرين مدل نوكيا بهترين رنگ سفيد بهترين خاطره صعود به جام جهاني 2006 بهترين دروازه بان بوفون بهترين كتاب نوزده باطل شد فقط بيست بهترين هنرپيشه امير جعفري و سعيد آقاخاني بهترين برنامه ورزشي دوريبن خبر ساز بهترين گزارشگر مزدك ميرزايي ý๑๑๑๑๑بد رنگ هم خودش رنگيه ๑๑๑๑๑í بابا اين آبكي ها... عجب حسودن ملت... يكي نيس بگه بابا... بيخيال اين يه دفه رو چون قهرمان شدن كاري بشون نداريم... ما كه بخيل نيستيم... مباركشون... ý๑๑๑๑๑باي๑๑๑๑๑í خب ديگه... كاري ؟ باري؟ من رفتم ولي نظر يادتون نره ها... نظر ندين من دق ميكنم... حالا گفتن از ما بود!!!!!!!!!(بشمار) باي تا هاي... سلام!.!.!.! عيدتون مبارك... سال نو مبارك... امتحان هاي پشت سر همتون مبارك... سوم ارديبهشتتون مبارك... از اول بگم... خبري از داداشي ندارم ها... ولي حرفاي ديگه زياد دارم... ý๑๑๑๑تولد...تولد๑๑๑๑í تولد داداشيم اومد... داداشيم امروز بيست و هفت ساله ميشه... ديگه وقت زن گرفتنشه ها... بيخيال... يه بيت شعر براش مينويسيم و .... تولدت مبارك، خوش اومدي ستاره اگر چه از راه دور ، فايده اي نداره اينم پارسال خودم واسه تولدش نوشتم... محض تولد داداشيم... برا ماهان فرستادم ، ولي خب چاپ نشد...آخه پست الكترونيك تعطيل شده بود و من خبر نداشتم... « امروز آسمان هم حال و هواي ديگري دارد. خورشيد تاريك است. ابر ها غمگين اند. قناري ها به جاي نغمه، ناله سر مي دهند. امروز آسمان لباس سياه بر تن كرده. پيراهت مشكي اش هم رنگ عشق دارد و هم رنگ عشق. اگر باران باريد فكر نكن باز هم بهار ابراز وجود كرده است، اين اشك فرشته هايي است كه سالروز فرود آسماني تو به زمين را به سوگ نشسته اند.... براي بيست و هفتمين بار تولدت مبارك! » ý๑๑๑๑پرسي ๑๑๑๑í خودمونيما... عجب تو اين بازي آخر بچه ها خوب بازي كردن... ايول... بابا لنگه نداره اين پرسي جون ها... ý๑๑๑๑بد رنگ هم خودش رنگيه๑๑๑๑í بابا عجب بعضي از اين آبي ها.... خب به بقيه چه ربطي داره كه اينا ميبازن... تو برد سالن پايين مدرسه ي ما (اول دبيرستان (خودمن) و راهنمايي) بچه ها چند تا تبريك برا پرسپوليس زده بودن... اونوقت اين آبكي ها.... يكي شون با ماژيك سياه روش خط كشيده بود... يكي كفششو روش زده بود... و خلاصه... همه ي اينا رو گفتم كه بگم يكي روي يه كاغذ A4 بزرگ نوشته بود بي جنبه ها: پگاه ابومسلم يكي نيست بياد بگه بابا تيمتون عرضه ي بردن نداره براي چي به مردم ميگيد بي جنبه... اين كار آبكي ها انقدر خنده دار بود كه حتي يكي از رفقاي آبكي من كلي بهش خنديد (البته اون از آبكي هاي با شخصيت و با جنبه بود...) خداييش واقعا بعضي از اين آبي ها خيلي با جنبن و من نميدونم چي شده كه رفتن آبي شدن... حالا ماجراي آبكي ها... به گزارش" بدرنگ ها نيوز " فيروز كريمي سرمربي تيم استقلال شب قبل از دربي در يكي از عروسيهاي شمال تهران حضور يافته است... شاهدين بعد از اعلام اين خبر مدعي شدند كه اسناد و مداركي نيز از اين مورد در دست دارند... اين شواهد به شرح زير بيان شده و مورد تاييد عموم قرار گرفته است... 1- پس از باز بيني فيلم اين مسابقه ي فوتبال مشاهده شد كه فيروز كريمي لنگ لنگان راه ميرود و طبق گزارشات پزشكي قانوني اين امر دليلي بجز پيچ خوردگي پا در هنگام رقصيدن ندارد. 2- فيروز كريمي كه حتي بعد از اتمام بازي هنوز از جو عروسي شب قبل بيرون نيامده بود هنگام پرداختن به كار هميشگي خود( سر هم كردن چرت و پرت هاي عجيب و غريب) قسمتي از ترانه ي معروف: خودش به من گفت چي گفت رانيز خواند... طبق روايات و شواهد ديگر محل حضور وي در شب قبل از دربي يك پارتي بوده و تا جايي كه مشهود است وي در اين پارتي در خوردن مشروبات و داروهاي روانگردان زياده روي كرده و بعد از مسابقه عده اي از خبر نگاران را به پرت كردن دوربين هاي آنها به وسط زمين تهديد كرده است. هه هه هه... خب ديگه رفقا ... من بايد برم... فقط به خاطر تولد داداشي آپ كردم... اميدوارم امتحاناتونو عالي بدين... باي تا هاي... هنگام غروب ماه اسفند خورشيد زبام خانه ام رفت بگسست ز غصه بندم از بند چون گرمي آشيانه ام رفت 24 اسفند روزي كه يك فرشته برگشت به بهشت.اين فرشته يار هميشگي برادرش(جواد)بود،با نگاه هاي مهربونش هميشه شور و اميد رو به قلب برادر هديه مي كرد،شكوفه هاي لبخندش هميشه ديدني بود،وقتي با نگاه هاي نافذش برادر رو زيره نظر مي گرفت،شوت هاي نفس گير جواد به قلب حريف تماشايي بود. چقدر اميدوارانه به زندگي نگاه مي كرد،هنوز هم كسي باور نداره كه ستاره ي نوراني چشماش براي هميشه خاموش شده،هنوز هم كسي باور نداره كه قلب مهربون و با گذشتش اسير بدي هاي دنيا شده و از حركت ايستاده. آرزوهاش همه بي ستاره موندن،با آب ميونه ي خوبي داشت اما وقتي مهدي رو از آب گرفتند هيچ كس باور نمي كرد كه اين نعمت خوب خدا قاتل مهدي باشه. وقتي دستاي گرمش براي هميشه سرد شد،برادر تو اردوي تيم ملي بود،اون روز جواد دلشوره ي عجيبي داشت،دلش براي مهدي تنگ شده بود.وقتي پيكر بي جان مهدي رو جلوي چشماش ديد خيال كرد خواب مي بينه،آخه مهدي 2 ساعت قبل از وداعش با برادر هم كلام شده بود،اما برادر كوچك به يه دنياي ديگه كوچ كرده بود،دنيايي كه ديگر در اون ناراحتي و غم جايي نداره. جواد چه طور باور مي كرد كه يگانه حامي هميشگي اش ديگه نيست تا مثل هميشه اولين كسي باشه كه برد تيمش رو به اون تبريك بگه؟ آخه مگه چند سال داشت،مگه چند سال از بهار زندگي اش رو گذرانده بود كه خزان،شادابي و جوانيش رو دزديد؟ جواد اشك ريزان از برادر مي خواست كه يك بار ديگه چشماش رو باز كند و با لبخندهاي هميشگي اش نظاره گر گل هاي اون باشه.اما ديگه فايده اي نداشت و جواد تنهاي تنها شده بود... ▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲ شعر سنگ قبر پرستو... چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهاييست ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشاييست مرا در اوج ميخواهي تماشا كن تماشا كن دروغين بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن در اين دنيا كه حتي ابر نمي گريد به حال ما همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم دلم چون دفترم خالي قلم خشكيده در دستم شگفتا از عزيزاني كه هم آواز من بودند به سوي اوج ويراني پل پرواز من بودند گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم بجز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم رفيقان يك به يك رفتند مرا با خود رها كردند همه خود درد من بودند گمان كردم كه هم دردند شاعر: (؟) ▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲ مثل ناگهان يك شهاب كال تند و رعدناك بي امان در آسمان شكفت و گفت: عمر لحظه ايست از بر آمدن تا به آخر آمدن و در اين ميان كار ما شكفتن است وبس گفت و خاك شد.... شاعر:(؟) آيينه ها دچار فراموشي اند و نام تو ورد زبان كوچه ي خاموشي امشب تكليف پنجره بي چشم هاي باز تو روشن نيست شاعر: قيصر امين پور دلم برای کسی تنگ است ...... و پایان داد شاعر: (؟) سر كلاس ادبيات معلم گفت فعل رفتن را صرف كن گفتم : رفتم ...رفتي ...رفت ساكت مي شوم ، مي خندم ، ولي خنده ام تلخ مي شود معلم داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت رفت و دلم شكست ...غم بر دلم نشست رفت و شاديها مُرد ...شور و نشاط از دلم برد رفت ...رفت ...رفت و من مي خندم و مي گويم : خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است كارم از گريه گذشته كه به آن مي خندم شاعر:(؟) ▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲ شعر مورد علاقه پرستو یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم گر چه در خود شکستیم صدایی نکنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سروبایی نکنیم شاعر: فريدون مشيري ▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲ چند خون دل از من به پرستو... چهره اش نوراني نبود.ماه نبود.ستاره نبود.خورشيد هم نبود.مي درخشيد! بالاي سرش حلقه ي نوراني نداشت.بال هم نداشت.فرشته بود! اهل زمين نبود.اما زميني بود.زاهل زمين نبود.آسماني بود.اما مثل ما بود.مثل ما حرف ميزد.مثل ما گريه ميكرد.مثل ما مي خنديد حتي مثل مازير باران قدم ميزد.تنها يك فرق با ما داشت،آسماني بود،پاكِ پاك،اهل اينجا نبود،به اينجا تبعيدش كردتد،تنها به جرم اينكه همه چيزش شبيه ما بود،مثل فرشته ها پرواز نمي كرد،بال هم نمي زد،حلقه ي نوراني هم نداشت. تنها يك فرق با ما داشت،آسماني بودپاك بود.بي وفا نشد.تنها نگذاشت.براي دل شكستن نرفت.اگر رفت چون اهل اينجا نبود.اهل آسمان بود.با چهره اي زميني. تنها يك فرق با ما داشت،پاك بود.نا مهربان نبود.دل شكستن هم بلد نبود.رفت تا ماندگار شود. مثل خاطره.خاطره شد. تنها يك فرق با ما داشت،پاك بود.هيچ وقت يادش نرفت به كسي بگويد يادت بخير.مثل ما نبود كه هميشه دير يادمان مي آيد ياد كنيم اگر چه دوباره هم دير يادمان آمد ياد كنيم.اگر چه باز هم زود دير شد.اما باز هم يادش بخير حتي اگر براي گفتنش دير باشد... تنگ غروب بود ، يعني ديكه خورشيد غروب كرده بود و سرسنگيني آفتابگردونا كمر دنيا رو شكسته بود، چند روزي مونده بود تا اومدن بهار! يه پرستوي بهاري، تو اون يه شنبه ي نحس زمستوني،جسمش غرق شده بود تو يه دنيا روشني و روحش پرواز كرده بود تا... آسمون گريه ميكرد،من نفهميدم گريه اش براي شوق برگشتن پرستو به آغوشش بود يا همدردي با ما آدما، شايد هميراي اون روشنايي هاي هم جنس اشكاش،همون هايي كه مادربزرگ هميشه توقصه هاش تعريف ميكرد و ميگفت: آب روشناييه. ولي پرستو قبل از اينكه بهار بياد رفت... و سالهاست كه ديگه بهار من... پرستو نداره... راستي؟ چرا يكشنبه هاي زمستوني اينقدر...؟ و يكشنبه سنگين تر از غصه آسمان بود در آن هنگام كه سپيدي برف جاي خود را به روشني آب داده بود ويكشنبه اوج زمستان بود و آسمان يكريز باران ميباريد ويكشنبه دريا خروشيد و يكشنبه پرستو هم... و يكشنبه پرستوكوچ كرد! همان يكشنبه اوج هزاران پايي زمستان! بهار آمد وليكن، پرستو رفته بود بهارم سالهاست پرستو ندارد... ▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲ حرف هاي تلخ... حرفهايي از زبان جواد با هم بزرگ شده بودیم.دوسال اختلاف سنی زیادی نبود که بتواند ما را از هم دور کند.من برادر بزرگتر بودم و مهدی برادر کوچکتر.از ان روزها خاطرات زیادی در ذهنم مانده.در کوچه پس کوچه های مشکان (کاشان)سراغ ما دو تا را همیشه با هم می گرفتند.با هم بازی می کردیم.با هم خسته می شدیم.حتی شیشه های خانه را با هم می شکستیم و دست اخر با هم تنبیه می شدیم.دنیای من و مهدی با همین ((با هم ))بودن ها شکل گرفت. بزرگتر که شدیم خیلی اتفاق ها افتاد که مجبور بودیم از هم جدا باشیم.من برای پیگیری فوتبال حرفه ای باید به تهران می امدم.شرایط یک مقدار سخت شده بود.تمرین با تیم ملی جوانان و تعهدی که در قبال باشگاه سایپا داشتم ما را از هم دور کرد اما هیچ وقت نتوانست ان ((با هم بودن)) را تحت تاثیر قرار بدهد.ان چند سال هر طور بود گذشت تا پنج سال پیش که پیشنهاد الاهلی امارات به دستم رسید.ان موقع تازه بیست ساله شده بودم.اماراتی ها شرایط خوبی داشتند اما من خیلی مردد بودم.تردیدی که یک دلیل بیشتر نداشت:دوری از خانواده را خیلی سخت می توانستم تحمل کنم ولی مهدی یکی از انهایی بود که اصرار می کرد پیشنهاد را قبول کنم.می گفت دوبی تا تهران فاصله زیادی ندارد و ما می توانیم در فواصل زمانی خیلی کوتاه همدیگر را ببینیم. همیشه فعالتر از من بود.این را چند بار به خودش هم گفته بودم.دانشگاه می رفت.هوای خانه را داشت.بیشتر کارهای شخصی من را هم انجام می داد.برای من که هیچ وقت حوصله زیادی برای رانندگی در تهران نداشتم مهدی بود که رانندگی می کرد.مرا تا سر تمرین ها می رساند و بهد می امد دنبالم. بعضی وقتها فکر می کردم جایمان عوض شده.انگار او شده بود برادر بزرگتر و من پسر کوچک خانواده.خیلی ها فکر می کردند واقعیت همین است.کارهایی که او می کرد خیلی بزرگتر از سن و سالش بود.شاید همان خیلی ها درست می گفتند.مهدی واقعا بزرگتر از من بود.وقتی به ان روزها برمی گردم می بینم همه چیز چه قدر زود گذشت.قرارداد شش ماهه با الاهلی خیلی زودتر از چیزی که فکرش را می کردم تمام شد.من دوباره به تهران برگشتم.با پرسپولیس قرارداد بستم و خیلی خوشحال بودمچون همه چیز دوباره برگشته بود سر جای اول.شرایط همان چیزی شده بود که دوست داشتم.من و مهدی به هم رسیده بودیم.حالا البته وضعیت تفاوت زیادی با روزهای قبل کرده بود.بچه های شری که با شیطنت هایشان همه را عاصی می کردند دیگر بزرگ شده بودند.مهدی البته همه ی هیجان های ان روزها را داشت.فعال بود و کمتر می شد یک جا ارام سراغش را گرفت.ولی من ساکت تر شده بودم.فشار سخت تمرین ها و بازی های پشت سر هم رمق زیادی برای دنبال کردن شیطنت های ان دوره نمی گذاشت.از سر تمرین که برمی گشتم دوست داشتم در اتاقم باشم دوست داشتم استراحت کنم و در تمام ان روزهای کم حوصلگی این مهدی بود که محیط خانه را گرم می کرد.با سر به سر گذاشتن هایش با شلوغ کاری هایش و با تمام اتش سوزاندن هایش که فقط و فقط از عهده ی خودش بر می امد.سر و صدای خانه شور و هیجان خانه اصلا جان گرفتن خانه با مهدی بود.طوری که فکر می کردم مرگ تصمیم اش را همان موقع گرفته بود.این را بعدها پدرم تعریف کرد.اینکه درست یک ساعت قبل از بیرون رفتن تصمیم گرفته بود برود در استخر خانه شنا کند و دیگر برنگشت هیچ وقت نفهمیدم چه طور اتفاق افتاد.یعنی هنوز هم نمی دانم.دو سه روز بیشتر به تحویل سال نمانده بود.با تیم ملی امید اردوی شبانه روزی داشتیم.دقیقا یادم هست که باران می بارید.از خانه تماس گرفتند و گفتند خیلی زود خودم را برسانم.خیابان ها خیلی شلوغ بود.حتما اتفاقی افتاده بود وگرنه هیچ وقت سابقه نداشت که انقدر روی امدنم اصرار داشته باشند.توی راه به همه چیز فکر می کردم جز مهدی.حتی به این هم فکر نکردم که چرا خودش زنگ نزده؟خیالم راحت بود و دو ساعت پیش با هم صحبت کرده بودیم.گفت که برای کوتاه کردن موهایش از ارایشگاه وقت گرفته.مهدی خیلی راحت رفت.حالا که می نشینم و خوب به ان روزها فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم.رفتنی که با تمام رفتن هایی که من سراغ داشتم فرق می کرد.از همان اول خودمان خواستیم که این طور باشد.کاش نمی خواستیم.از ان اتاق مشترک یک تخت خالی مانده بود و یک خروار خاطره.همیشه عادت داشتم با سر و صدای همیشگی مهدی از خواب بیدار شوم.حسابش را بکنید.در و دیوار ان اتاق صدای مهدی که مدام در گوشم می پیچید. یعنی نبود؟ نه قطعا بود شاید من نمی توانستم ببینم دوست داشتم بخوابم فقط خواب بود که من را به تمام ان خاطره ها وصل می کرد.نمی دانم چه قدر خوابیدم.فقط این را می دانم که خیلی زیاد بود. خیلی ها امدند و صحبت کردند.امدند و گفتند خودم را کنترل کنم.گفتند که زندگی بعد از او دوباره هست و باید زندگی کنم.گفتند فکر دورووری ها باشم.فکر اینده باشم.فکر ادامه ی راهی که تا این جا رسیده بود.ولی من دلم نمی خواست گوش کنم.فکر می کردند اتفاقی که افتاده خیلی ساده است و برای من این طور نبود.نمی دانم اصلا شاید خودم می خواستم تجربه کنم.شاید دوست نداشتم تجربه ام با تمام انها مشترک باشد.اول به زندگی فکر کردم.مفهوم زندگی برایم عوض شده بود.وقتی یاد مهدی می افتادم که چه قدر راحت رفت می گفتم زندگی چه ارزشی دارد؟ راستش را می گویم:از زندگی بدم می امد اصلا زندگی چه معنایی می توانست داشته باشد.وقتی کسی که سال ها در کنارش زندگی کرده بودی در یک چشم به هم زدن رفته بود؟ چیزهای زیادی شنیدم.از انهایی که یکی از نزدیکترین هایشان را از دست داده بودند و بعد از ان با شرایط جدید کنار امده بودند.می گفتند چاره ای غیر از این نداشتند و نهایت مجبور شدند مثل بقیه باشند.انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.ولی من دلم نمی خواست این طور بشود.دلم نمی خواست چیزی مجبورم کند که تصمیم بگیرم.نمی دانم شاید هم یک جور لجبازی بود.لجبازی با خودم.شاید می خواستم حداقل به خودم ثابت کنم که باید راه را پیدا کرد.از فکر کردم به زندگی خسته شده بودم.رفتم سراغ مسئله ای که پیش امده بود.یک مدت نشستم و به این فکر کردم که چه اتفاقی افتاده.واقعا نمی دانستم وقتی همه می گویند:((او دیگر نیست))یعنی چه.اصلا نبودن چه معنایی می توانست داشته باشد؟ مهدی همیشه بغل دستم بود.خیلی وقتها پیش امده بود که باهم حرف زده بودیم.حتی سر خیلی از کارها با هم مشورت می کردیم.ولی یک دفعه برمی گشتم و می دیدم نیست.کسی که ۲۲ سال کنارش بودم نبود.درست همین جا بود که می پرسیدم:((هست یا نیست؟)) مهدی چیزی بین همین دو کلمه بود.به قول خودمان:بودن یا نبودن.به این نتیجه رسیدم که خیلی وقتها هست.حتی بیشتر از قبل.مشکل فقط همان جایی بود که دلم می خواست در قالب جسم رو به رویم باشدو نمی شد.حس خوبی بود.ارتباط برقرار کردن با کسی که همه می گفتند دیگر نیست اما برای من بود.اسمش را هیچ وقت نگذاشتم ((مرگ)).چون مفهومی که از مرگ بین همه جاافتاده چیزی نبود که از رفتن مهدی حس کنم.مرگ یعنی نیستی یعنی نبودن و غیبت.او اصلا برای من این طور نبود.اسمش را گذاشتم یک جور سفر.رقتن از یک جایی به یک جای دیگر.شاید یک جای خیلی بهتر.به این فکر کردم که اگر جای ما دو تا عوض شده بود او چه کار می کرد؟من دوست داشتم چه کار کند؟ حالا بیشتر از دو سال از ان اتفاق گذشته و من دوباره مثل همیشه به مهدی فکر می کنم.دلم نمی خواهد بگویم تا وقتی هستیم قدر موقعیت ها را بدانیم.اصلا دوست ندارم وارد این بحث ها بشوم.چون فکر می کنم یک سری مسائل درونی است که بهتر است شخصا به ان رسید.درست مثل همان جریانی که برای خودم پیش امد.زندگی شاید ارزشی نداشته باشد اما برای ما که فعلاباید زندگی کنیم هیچ چیز ارزش زندگی را ندارد.زندگی شاید خیلی وقتها ان قدر غیر قابل تحمل شود که همه چیز را تحت تاثیر قرار بدهد اما باید جلو رفت.باید زندگی را دوست داشت و از ان ((سفر)) نترسید.این درسی بود که از رفتن مهدی گرفتم. ▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲ وقتی خبرنگار از جواد پرسید از اون شب کذایی برامون بگو: جواد بعد از کمی مکث اشکهاشو پاک میکنه و ماجرای بدترین روز عمرش رو اینگونه تعریف میکنه اون شب که این اتفاق افتاد من تو اردوی تیم ملی المپیک بودم.ساعت هشت شب بود که موبایلم زنگ خورد و به من خبر دادن که قلب پدرم گرفته و من باید به خونه برگردم.من هم با توجه به عارضه ی قلبی پدرم به نظرم رسید که اتفاق ناگواری افتاده به همین دلیل توی مسیر برگشت با تلفن همسایمون تماس گرفتم که اونها خبر در گذشت مهدی رو به من دادن.توی مسیر ایمان میعلی .محمد نصرتی .مایلی کهن و چند نفر دیگه همراهم بودن.اونا همشون از ماجرا خبر داشتن.وقتی به خونه رسیدم متوجه شدم مهدی توی استخر غرق شده.نزدیک بود از ناراحتی و تعجب سکته کنم. وقتی خبر نگار از جواد سوال میکنه حالا چطور شد که مهدی در استخر غرق شد"جواد بقیه ماجرا رو با بغض اینگونه تعریف میکنه: واقعا نمیدونم .عمق استخرخونه ی ما در عمیق ترین قسمت یک متر و هفتاد سانتی متره.ظاهرا اون شب مهدی با دوستاش قرار داشته و خواست قبل از اومدن اونها شنا کنه اما متاسفانه زمانی که شیرجه زد و دیگه هق هق گریه ی جواد اجازه نمیده تا ادامه ی ماجرا رو تعریف کنه و خبر نگار تصمیم میگیره موضوع بحثو عوض کنه... (ولی تا اونجایی که من شنیدم وقتی مهدی شیرجه میزنه توی اب رگ پاش میگیره و اجازه نمیده تا مهدی خودش رو نجات بده........البته بعضي ها هم ميگن كه مهدي سكته كرده...) ▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲ صحبتهای جواد در رابطه با مهدی: جواد میگه اون بر خلاف من خیلی مهربون بود و با وجود اینکه مدتها از رفتنش میگذره هنوز نتونستم این غم بزرگ رو که بر دلم سنگینی میکنه رو فراموش کنم. جواد میگه من مهدی رو خیلی دوست داشتم و مرگ ناگهانی اون شاید بزرگترین ضربه ی روحی من در طی این چند سال اخر بود. قبلا که مهدی بود همه ی دردو دلهام رو به اون میگفتم .ولی بعد از رفتن مهدی جای خالیش دیوونم ميکنه وقتی از جواد پرسیدن از چی میترسی گفت اول خدا بعد هم اب.بعد از رفتن مهدی دیگه جرات ندارم بدنم رو به اب بزنم. مهدی تا حالا به خواب همه اومده جز من نمیدونید چقدر نذر کردم تا یه شب هم به خواب من بیاد. جواد گفت دیگه هیچ وقت تا اخر عمرم تولد نمیگیرم. قرار بود سال اخر یه تولد برای هر دو تامون بگیره تا دوستامون رو دعوت کنیم ولی اجل مهلتش نداد. ▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲ واقعا نميدونم چي بگم... تمام سعيم رو كردم آپي در خور وهدي داشته باشم ... ولي شايد اين قسمت كمي از ناراحتي من هم نباشه... تنها چيزي كه ميتونم بگم اينه كه .... خدا هميشه خوبا رو گلچين ميكنه... این پست محض خاطر Messi جونم که عشق لیونل داره...
بیوگرافی لیونل مسی
عزیزم امدوارم خوشت بیاد... نوروز خوش... سيلوم........(رياضياتت داره افت ميكنه،بشمار) خب چند تا بود؟ آفرين معلومه خوب درستو خوندي بابا تركيدم بس درس خوندم... بيخيال بابا....حال حرف زدنم در باره مدرسه ندارم... چه خبرا؟؟؟ از داداشي چه خبر ؟ بازي ايران سوريه رو كه ديدين... اگه دست من بود مي رفتم ابراهيم زاده رو با دستاي خودم خفه مي كردم... خلاصه من كه بجز اين بازيا همچين خبري ندارم... يه خبري چيزي بهم بدين دارم ميميرم... ميدونيد چرا اين مدت آپ نكردم؟ خودم ميگم... اولش كه براي امتحانا بيخيال كامپيوتر شدم... بعدش كه امتحانا تموم شدن به دليل يه سري چراهايي كه زيرا هايي دارند تا نزديك دو هفته نشد نت تشريف بيارم... ولي زرنگي كر دم و آپم رو آماده كردم حتي عكسامم براي آپلود آماده بودن... بعدش كه شد بيام نت صفحه ها برام باز نميشد... يعني آدرسش اين جوري ميشدhttp:/// خب بعدش هم باز نميشد ديگه... حالا هم كه با اين پست در خدمت شمام، چهار- پنج بار دست كاريش كردم ولي نشد آپ كنم... قرار بود هستي بياد بگه برام مشكل پيش اومده كه اونم اينترنتش مشكل دار شد(هستي دوستمه ديگه) خب ديگه... بريم سرغ بقيه ي مطالب... ►☺☻☺≤تيم ملی≥☺☻☺◄ من ميگم...شما بگين پر... فدراسيون.... تيم ملی.... المپيك... جام جهانی... جام ملتها.... ليگ برتر... ليگ دسته يگ... ليگ دسته دو... كل فوتبال ايران... كفاشيان... باختی...كفاشيان كه پر نداره...خودش خبر نداره اعلاميه به مناسبت انتصاب علي كفاشيان به رياست فدراسيون فوتبال مجلس ختمي براي فدراسيون مذكور برگزار شده است مكان:هر جايي كه اثري از فوتبال در آن وجود داشته باشد مداح:مداح لازم نيست، مردم خودشان با فكر كردن به اين مصيبت بزرگ گريه شان ميگرد آخه اين بابا نميتونه كميته ملي المپيك رو جمع و جوركنه حالا فدراسيون بخت برگشته فوتبال رو هم ميخواد بد بخت تر از ايني كه هست كنه... بازي ايرن – قطر كه يادتونه... ديدين اين سرمربي سوسول قطر چه قرطي بازي در آورد؟ آخه مورچه چيه كه كله پاچه اش باشه؟ قطر هم حالا برنامه دار شده ... من كه اول خواستم برم قطر همون جا پامو بكنم تو حلق مربي اش بعد گفتم بيخيال بابا الان كفشاي خوكشلم خراب ميشن...(حال ميكني) راستي ... ديدين بلاخره ما نمرديم و يه سرمربي درست و حسابي براي تيم ملي مون آوردن؟ هورااا...دست بزنيد... داريم كلمنته دا ر ميشيم...البته اين جوري كه داره پيش ميره... داريم كلمنته دار نميشيم. اين بازي با كاستا كور تا هم كه نگو... من كه نديدمش و از جزئياتش بي خبرم ولي بابا مگه كاستاكورتا هم مساوي كردن داره؟؟؟ البته كاستاكورتا هم كم از سوريه نيست... چهل و پنج ساله كه تيم ملي مون گل نزده... حالا من ميگم دلم ميخواد ابراهيم زاده رو تيكه تيكه كنم شما ميگيد چرا.... البته با تقدير از امير قلعه نويي كه ابراهيم زاده هم داره راهشو ادامه ميده... اين بابا .... (مامانم گفته حرف بد نزنم... خواستم بگم خله، حرفمو خوردم) بعد از جام ملتها فردوسي پور بهش گفت: جواد كاظميان كه تو دوتا مسابقه بازي كرد و روند بازي رو عوض كرد چرا تو بازي با كره بازيش ندادي؟ در اومده ميگه:خب ما هميشه بايد يه بازيكن خوب جانشين داشته باشيم... اخه يكي نيس به اين بابا بگه : تو چه جوري مدرك مربيگري گرفتي؟ باباجون همه ي دنيا بازيكن بهتر و ميذارن تو مين ... نه اينكه خطيبي و عنايتي رو بازي بدي داداشي ام رو محض احتياط بذاري بشينه رو نيمكت... خلاصه خدا كنه كلمنته(البته اگه بياد) اين تيم رو آدم كنه.... منظورم اين بود كه تا بازيكن خوب داريم آدم چرت و پرت نذاره تو زمين... مثلا تو همين جام جهاني اگه جاي دايي ، عنايتي و اكبر پور بازي ميكردن شايد ما اونجوري حذف نميشديم ما اون سال 2 تا گل زديم كه هر دوتا رو مدافع هامون زدن...(ببيخشيد... ولي خب اون موقع اون دوتا از بهترين مهاجم هاي ايران بودن... تيم ملي كه ديگه آبي و قر مز سرش نميشه) بيخيال... الآن ديگه همه ي كارشناس ها از رو ميرن ها... ►☺☻☺≤پرسپوليس≥☺☻☺◄ دوستان،(اهم اهم) من صدر نشيني مقتدرانه پرسي جونم رو به همه سرخدل هاي سرتا سر جهان تبريك ميگم... البته به كوري چشم بعضيا... هه هه هه... همه باهم بگيد... قرمز رنگ خونه..... سرور آسمونه البته باخت به پگاه رو فاكتور ميگيريم...همچنين اون مساوي مسخره ي ابو مسلم رو....همچنين باخت مسخره تو به راه آهم رو... آخه خوردن سه تا گل... اونم تو يه نيمه... باباجون واسه پرسپوليس افت داره.... الآن جيغ ميزنم ها... خب آخه اونا همچين خوبم بازي نكردن... فقط خوب گل زدن... اي بابا...ولي بازي راه آهن... حالا هم كه ميخوان 6 امتياز از پرسي جونم كم كنن... بيخيال ، قهرماني رو عشقه... دوباره بگيد قرمز رنگ خونه..... سرور آسمونه حرف ديگه اي نيست كه بخوام درباره پرسپوليس بزنم. آقا افشين كه بگه قهرمانيم ديگه من چي كارم؟ (مصاحبه جديد هم ندارم كه بذارم) ►☺☻☺≤سپاهان≥☺☻☺◄ مظفر ميگه :حال ميكنيم امتيازشان كم ميشود... كيسه حمومي ها فكر ميكنند از دماغ فيل سقوط كرده وصاف وسط ليگ افتاده اند بردبار ميگه: اينا غلطططط ميكنن فرزاد ميگه:زشته...زشته... بگوري ميگه : جريمه شون 20 ميليون تومن وشد شنبه و حامد ميگن:ما قلوه شونو مِيگيريم... دوم ميگه: يك روز به خانه نشسته بودم داشتم تخمه ن ميخوردم يهو ديدم يه صدايي اومد رفتم بيرون ديدم (بعد همه ي ماجرا رو تعريف ميكنه) بعدش ميگه: از اونجا اسكورت اومدم اينجا ببينم چطور هستي خوب هستي در سلامتي كامل يسر ميبري هو؟ منصور ميگه:اِه اِه اِه نظام ميگه : گرد نخود وزيته بيدن... طغرل ميگه: شمپيت هاي كته كله... تا پرستو مياد بگه پخخخخخخخخخ(بشمار) همه ميگن: تو برو بيرون جمع مردونه اس بعدش يهو كامران ميگه: اصلا به من چه؟... من نازيو طلاق نميدم اين هواداراي بي فرهنگ سپاهان هم ديگه بابا......(بلا نسبت سپاهاني هاي جمع) اين سرباز بيچاره رو بد بخت كردن... من انقدر براش دعا كردم... كناه داره طفلكي خب... ولي خداييش حال كردم امتيازشون كم شد ها...(اگه ما هم مثل اونا نشيم) بقاي عمر بقيه ي تيم ها بجز آبكي ها ►☺☻☺≤بد رنگ هم خودش رنگيه≥☺☻☺◄ اين آبكي ها هم فكر ميكنن بابا عجب رنگي داريم ما... براي دلداري شون بايد بگم... خب دوستان بد رنگم خودش رنگيه ديگه... اين قسمت از اين آپ به بعد شروع به كار ميكنه... منتظر آشكار شدن حقايقي درباره آبكي ها باشيد البته باتقدير از قسمت از دماغ فيل افتاده هاي آقا آرين كه ميدونم هرگز به پاش نميرسم... (ببخشيد آقا آرين ايده اش رو از شما گرفتيم ها...)البته تكيه بر جاي بزرگان نتوان زد به گزاف(با خودم بودم ها...) حالا ماجراي آبكي ها... در پي يخ زدن آب لوله هاي ورزشگاه آزادي و برگزار نشدن بازي تيم استقلال تهران و ملوان بندر انزلي خبرنگاران خبر گزاري " بد رنگ ها نيوز " علت را جويا شده و حول موضوع مذكور به تحقيق پرداختند، نتايج حاصل از تحقيقات به شرح زير است: بازيكنان اين تيم به علت اينكه از باخت مقابل ملوان ترسيده بودند از چند روز قبل از بازي دست به دعا نشسته و لغو بازي فوق را از خدايشان خواسته اند و در پي جواب نگرفتنددعا ها، خودشان دست به كار شده، شبانه به ورزشگاه حمله كرده، لوله ها را شكسته و درون آنها قطعات يخ قرار داده اند و .... (ادامه ي ماجرا رو ديگه خودتون مي دونيد) هه هه هه ... اينم از اوناس كه از يه ماه پيش تا حالا قرار بوده بياد رو وب... ببخشيد كه قديميه... ►☺☻☺≤داداشی≥☺☻☺◄ خب چي بگم.... برو سر ميکروسکوپ ... رفتي؟ ... چي مي بيني؟ ... يه ذره کوچيک؟ ... ميدوني چيه؟؟؟ ... آره؟؟؟ ... يه کم فکر کن ... اون دل منه که براي داداشي يک ذره شده. يه مصاحبه دارم مال خيلي وقت پيشاس... *فوتبال؟ - عشق من *توپ؟ - خسته نمی شم ازش *گل؟ - قشنگترین لحظه زندگی *شادی هواداران پس از گل؟ - دوست داشتنی ورویایی *داور؟ -باداورخوبم وکاری ندارم. *کارت زرد؟ - من که کم می گیرم. *کارت قرمز؟ - یک بار توی امارات گرفتم وتیمم باخت.خاطره تلخی بود یه بارم در بازی پرسپولیس مقابل پاس. *شادی پس از گل؟ مادرم گفت اگر بعد از گل ادا دربیاری من می دونم وتو!(آره... خب راس ميگه... ولي مگه داداشي حرف گوش كن هم هست؟) *رختکن بین دو نیمه ؟ - برده باشی خوبه٬ باخته باشی٬وحشتناک. *رختکن پس از برد؟ - سمفونی شادی *رختکن بعد از باخت؟ - یک زندان تاریک مثل الکاتراس. ترجیح میدهم ۳ماه در زندان الکاتراس بخوابم اما در رختکن پس از باخت نباشم. (بميرم الهي...) *خروج از ورزشگاه مقابل چشمان تماشاگران شاد؟ - احساس غرور *خروج از ورزشگاه مقابل چشمان تماشاگران غمگین؟ - خواروذلیل وبیکس(اخی چقدراحساسیییییییییییییی) *کری بااستقلالی های محل؟ - بچه که بودم بعد از بردهای پرسپولیس باپرچم وموتور از خونه می زدم بیرون.الان دیگه نه. (الله اكبر) *اخرین باری که شرمنده یک هوادار شدی؟ - بازی استقلال پرسپولیس که باختیم٬ازرختکن که امدیم بیرون یک هوادار هفت-هشت ساله که داشت گریه می کردگفت:اقای کاظمیان بااین همه بازیکن چرا؟ازخجالت آب شدم. *تعریف توازحاشیه؟ - حاشیه مثل خیلی از کلمات دیگر ترجمه کردن ندارد .همان چیزهای عادی که در زندگی همه هست. *طبق این تعریف٬ توحاشیه داری؟ - اره بااین تعریف حاشیه دارم. *پشت چراغ قرمز مشناسنت؟ - تقریبا" *تا حالا تورو به کورس کردن دعوت کرده اند؟ - یکی دوبار اما نرفتم. اطرافیانم می گویند زیادی بچه مثبتم . شایدم حق دارن(همین چیزاشه که منو کشته) *ماشین مورد علاقه؟ - مزدا. *رفیق خوب راترجیح می دهی یا یک صفر اضافه مقابل قرارداد؟ - راستش رو بگم؟همان یک صفر اضافه.رفیق خوب فکر می کردم زیاد دارم اما تو این چند ماه که این همه مشکل داشتم هیچ کدام سراغم نیامدند.(به اينا هم ميشه گفت رفيق؟ خودم شب ميرم به خوابشون سكته شون ميدم) *سهراب یا شاملو؟ - سهراب هرچی باشه همشهری من است. *حافظ یا سعدی ؟ - هردو *بزبز قندی یا شنگول ومنگول؟ - بچه که بودم با بزبز قندی کنار می اومدم(اخیییییییییییییییییی) *کتاب یا پلی استیشن؟ - پلی استیشن. *خواب یا تمری اضافه؟ - تمرین اضافه .خیلی کم می خوابم. *درمورد خودت تعریف کن؟ - خوب من از لوییس فیگو بهترم.(از همه ي دنيا بهتره داداشيم) *سینما باز هم هستی؟ - اصلا".اهل خانه چرا اما من نه. *پیتزایاابگوشت؟ - ابگوشت *جواد کاظمیان ادم رفیق بازیه؟ - بودم اما سعی می کنم نباشم. *لابد روی چونت زیاد زخم خنجر رفیق داری؟ - نه انطور که فکر کنی.اما خوب از رفیق عسل هم به من نرسیده(نامردا ديگه واجب شب برم به خوابشون...كي مياد باهام؟) حرف اخر؟ - ارزوی موفقیت برا هواداران پرسپولیس.(موفق باشي ) ديگه كامپيوترم رو تكوندم تا اينو پيدا كنم به خدا بيخبرم... راستي... تو مصاحبه اش تو ماهان كلي راجع به ناحقي تو تيم ملي گفته بود...من كلي غصه خوردم... به اندازه ي هم خودم هم شما... ديگه نميگم چي گفت كه غصه نخوريد... خب بازي ها رو كه خودتون ديدين... ►☺☻☺≤يه ماجرای باورنكردني... من كه باورم نميشه...ولي تو باور كن! ≥☺☻☺◄ بچه ها اين ماجرا رو هنوز خودمم باور نكردم يعني هميشه فكر ميكنم خواب ديدم... نه، داداشي رو نديدم... بهش تلفنم نزدم... بذار خودم بگم تازه با بچه هاي جواداف آشنا شده بودم كه تصميم گرفتم يه چيزي براي داداشي بنويسم بدم به جوادافي ها...خلاصه دوتا متن نوشتم و دادم به بچه ها... يكي براي مهدي يكي هم براي داداشي و اون متن ها رفتن روي وبلاگ .... يه شب كه نت اومده بودم داشتم گزارش آقا احسان رو از ملاقات باداداشي ميخوندم كه ديدم نوشته "نكته جالـــب اين بود كه جواد به وبلاگ ما سر زده بود جــوادافي هــاي عزيز شما بايد احساس غرور كنيد كه يكي از بازديد كنندگان وبلاگمون در روز شنبه هفتم مهر ماه خود داداش بود" پيش خودم گفتم:چه خوب شد... پس داداشي حرفاي من رو هم خونده ، يهو يه چيزي ديدم كه سر جام خشكم زد.... بگم يه لحظه قلبم ايستاد و دوباره شروع كرد به زدن دروغ نگفتم... نوشته بود: "از مطلب زيبايي كه دربـاره مهدي نوشته بوديم خوشش آمده بود و يه تشكر وبژه از عسل حامی جیوود و باديگارد خفن جواد كرد" اون شب فقط خدا ميدونه كه چه حالي داشتم دقيقا احساس ميكردم همين حالا قلبم از كار مي ايسته... حتي الآن كه درباره اش حرف ميزنم هم حالت اون شب رو دارم... هيچ وقت فكرش رو نميكردم ... اون متن ها نوشته ي خودم بود ، از هيچ كتابي هم برشون نداشته بودم... يه جورايي حرف دلم بود...يعني داداشي حرفاي دلم رو خونده بود. شايد خيلي از شماها كه الان داريد اين مطالب رو ميخونيد بگيد اين اتفاق عادي بوده ولي براي من كه حتي فكرنمي كردم...بيخيال الان راس راسي قلبم مي ايسته ها... خلاصه اين جوري ها... اينم از اون متن ها... اين اولي براي مهدي
اين يكي هم براي داداشي دلم برایت تنگ شده است، تو که نیستی تاببینی جای خالی تو در تک تک لحظه های سرخم بیداد می کند، نیستی تا ببینی چقدر جای تو خالی است.... دلم لک زده... برای خنده هایت... دویدن هایت...شادی های بعد از گلت....حتی اشک هایی که ریختی به حرمت من و من ها...برای اینکه یک بار دیگر تنها امید هوادار تو باشی...دلم تنگ شده است... دلم تنگ شده است.... برای آن پرسپولیسی که تو دوستش داشتی...که تو عاشقش بودی...برای آن لحظه هایی که..... که میدانم دیگر بر نمی گردند مگر زمانی که تو برگردی.... عطر پیراهن سرخت در هوا پیچیده است..... همان لباسی که تو بار ها تنت کردی و باهمان لباس برای ما گل زدی .... با همان لباس برای ما پسرک مکریکی شدی.... با همان لباس برای ما سرباز شماره 9 ارتش سرخها شدی....با همان لباس نقاب زورو را بر چهره ات گذاشتی و با همان لباس برای ما خورشید شدی.... چیزی ما ورای ستاره.... عطر پیراهن سرخت در هوا پیچیده است.... آن پیراهن هنوز هم عطر تن تو را می دهد....هزار نفر هم که بعد از تو آن را بپوشند هنوز هم مال توست.... به اسم تو سند خورده.....به قیمت اشکها و امضای آه میلیون ها هوادار....... دلم برایت ..... کی باز میگردی؟ از روزی که رفته ای برای آمدنت ثانیه می شمارم.... از همان روز شوم ....همان13 مرداد لعنتی.... همان لحظه ی نحس که تو را از پرسپولیس و میلیون ها هوادار گرفت.....و این بزرگترین غم عالم شد... و دردناک تر آنکه خودت دوست نداشتی بروی....مجبورت کردند.... کاش امروز اینجا بودی.... کاش امروز بودی تاببینی چقدر دلتنگم.... برای تو... تاببینی چقدر حسرت لحظه هایی رامی خورم که بودی....لحظه های که هیچ کس قدرشان را ندانست....حتی من و تو....لحظه هایی که گذشتند....تند و بی مهابا.... کاش می دانستی چقدر دلم می خواهد یک بار.... فقط یک بار دیگر لباس سرخ برتن کنی و برای پرسپولیسم گل بزنی.... کی برمی گردی؟ تا کی باید انتظار بکشم و بغض کنم.... فقط بگو که کی بر میگردی.... خورشید سرخ آسمان قلب های سرخ.... اینجا همه برای تو دلتنگند.... فقط بگو که کی برمی گردی تاتمام کوچه های شهر را چراغانی کنم و به احترامت فرش سرخ پهن کنم..... نميدونم چرا اين ماجرا رو نوشتم. فقط ميدونم كه هر بار واسه هركي كه تعريف ميكنم تا چند روز بعدش احساس سبكي ميكنم... ►☺☻☺≤تولد...تولد ≥☺☻☺◄ هورررررررررااااااااا مگه نه؟ خب تولده ديگه...پنجم بهمن بود ديگه... اگه گفتين تولد كي؟ افشين؟ اون كه تابلوئه... تولدش مبارك همه ي پرسپوليسي ها ميگم خيلي آي كيو تشريف دارين ... خب تولد منه ديگه... ميشناسين كه؟ عسل... ديدين يادتون نبود؟ منم پنجم بهمن... حالا واسم دس بزنين... راستي......... آتوسا رو كه ميشناسين؟ آتوسا جادوگر قرمز ديگه... از بچه هاي ماهان... آره ديگه ... همون كه عشق نيكي داره... خب آتوسا دوست اين جوري منه... 22 دي هم تولدش بوده... حالا كه گذشته... خيلي هم گذشته... ولي خب تولدش مبارك... چهارده بهمن هم كه ميشد...تولد فاطمه نساﺀ جونم... خوشتلم دوسالش شد... مبارك مامانش و باباش و داداشش وبقيه......و داييش... آخريشم كه 22 بهمنه... اونو كه ميدونم انقلاب اسلامي ميشه... تولد رزه... رز نكو... بقيه رو هم اگه بخوام بگم بلگفا بد بخت ميشه آخه خيلي زيادن... بيخيال ►☺☻☺≤داستان! ≥☺☻☺◄ داستان قبلي سارا كه يادتونه؟ شنگول و منگول... سارا گفته از اين به بعد از خودش داستان ويل ميكنه كه من بذارم اين تو كه شما ها حالشو ببريد تازه يكي ديگه از دوستام كه اسمش مرجانه گفت چرا درباره ي من چيزي نمي نويسي؟ منم گفتم خب بگو بنويسم...تا اومد بگه سرويسش اومد... منتظر ماجراهاي مرجان هم باشيد... اِ خودم يادم اومد... بار اول بود كه زنگ ميزدم به مرجان كه خواهرش گوشي رو برداشت و منم در كمال ادب سلام كردم و سه ساعت باهاش احوالپرسي كردمو نزديك بود ازش شماره تلفن و اينا هم بگيرم كه تازه يادم اومد من با مرجان كار دارم نه خواهرش... ديگه مرجان كه اومد گفت: بله؟ منم گفتم سلام مرجان... بعد انگاري منو نشناخت گفت: سلام بعد من گفتم : مرجان....؟ منو نمي شناسي؟ بعد مرجانم دوباره گفت: نه، ببخشيد شما؟ منم گفتم يه ذره اذيتش كنم گفتم:الو... مرجانم گفت الو... خلاصه هي من گفتم الو، هي مرجان گفت الو تا اينكه من گفتم نكنه فكر كنه مزاحمم و ديگه گوشي رو بر نداره... گفتم مرجان نمي شناسي؟ مرجان گفت نه... منم دوباره شيطون رفت تو جلدم گفتم : من باباتم... بيچاره اينقدر ترسيده بود كه نگو، دوباره گفت شما؟ بعد من گفتم ميخوام بدزدمت... ديگه اينقدر ترسيده بود كه من گفتم الآن سكته ميكنه گفتم: بابا مرجان... منم عسل... بعدش ديگه ... نميگم كه... خب حالا داستان سارا... سيا زغالي و هشت كتوله يكي بود يكي نبود يه ملكه بود كه خيلي بد جنس بود... ملكه بچه دار نميشد...يه بار آرزو كرد كه خدايه دختر بهش بده به سفيدي برف ولي خدا بهش يه دختر داد رنگ ذغال... ملكه هم كه خودش خيلي خوشكل بود طاقت ديدن اينو نداش كه ببينه دخترش زشته .... براي همينم به يه نفر گفت: سيا زغالي رو ببر تو جنگل بكشش... اين دختر انقدر زشت بود كه... ولي يه عالمه مهربون بود...براي همينم سربازه بردش پيش هشت كتوله... هشت كتوله هم كه خودشون خيلي بي ريخت تر از سيا زغالي بودن والبته به اين اعتقاد داشتن كه مشكي رنگ عشقه هر هشت تا شون باهم در نگاه اول يه دل نه صد دل عاشقش شدن... يه مدت كه گذشت كوتوله اول يعني داداش بزرگه خيلي رابطه اش با سيا زغالي خوب شده بود بعدش كوتوله ي بعدي باخودش گفت : سر پيري و معركه گيري؟ كشتش و كسي نفهميد كار كي بوده بعد از چهلم برادر بعدي سعي كرد تا رابله اش رو با سيا زغالي خوب كنه بعد برادر سوم گفت:سر پيري و معركه گيري؟ بعد كشتش و كسي نفهميد كه كار كي بوده .... اين روند تا زماني ادامه داشت كه فقط برادر آخر زنده مونده بود يه روز كوتوله ي هشتم از سيا زغالي خواستگاري كرد سيا زغالي بهش گفت من فكر ميكنم دستي تو كاره ميترسم به محض اينكه با هم نامزد بشيم يكي بياد و تو رو هم بكشه... كوتوله كه از عمل غير كتوله اي(آي كيو... خب خودش كوتوله بوده) خودش به شدت در عذاب بود و تحمل زندگي بدون سيا زغالي رو نداشت در يك اقدام ناگهاني دست به خودكشي زده و زندگي رو بر خود حرام كرد حالا سالهاست كه سيا زغالي داره با خاطره ي هشت تا عشق نافرجام زندگي ميكنه... براي شادي روح كتوله ها يه فاتحه بخونيد و از خدا براي بونها طلب آمرزش كنيد... ►☺☻☺≤بای≥☺☻☺◄ ديگه واقعا زيادي حرفيدم... خسته شدم ديگه خب... كاري ندارين ؟ من هنوزم منتظر بيوگرافي هاي شما هستم ... با تقدير از عليرضا خان جواد افي كه بيوگرافيش رو به من داد راستي از همه اونايي كه برام نظر دادن و به يادم بودم Thanks نظر يادتون نره ها... باي تا هاي... سلام من اومدم... صداي دستا نمياد... آهان... حالا خوب شد تو اين يه ماه كه من نبودم خوش گذشت؟ خودم ميدونم كه وقتي نيستم از غم دوريم آروم و قرار ندارين... خب ديگه چه خبرا... حالا چرت و پرت هاي منو بخونين...(منظرم سخنان گرانقدر بود) ♥ღ ಌ ಇ ♥﴿پرسپوليس ﴾ ♥ღ ಌ ಇ ♥ بابا ايول اينا كه ركورد ميشكونن آخه نبايد 4تا اخراج و خوردن 3 تا گل رو تو گينس ثبت كرد؟تازه اونم تو يه بازي... ولي بيخيال... قهرماني نيم فصل رو بچسب... بلاخره وجود علي دايي براي اولين بار در تاريخ(والبته آخرين بار)مفيد واقع شد و تيم بي مصرفش سپاهان رو برد تا ما قهرمان نيم فصل بشيم... اينا خيلي قديمين ولي به خوندنش مي ارزه درجات پیری:1)جنین 2)نوزاد 3)خردسال 4)کودک 5)نوجوان 6)جوان 7)میانسال 8)کهنسال 9)پیر 10)فسیل 11)علی دایی علی دایی اعلام کرد : من با لباس سفید اومدم با کفن هم میرم !!! تست کنکورسال آینده:چه کسی میتواند علی دایی را از تیم ملی بیرون کند؟ 1)رییس جمهور 2)مردم 3)خدا 4)هیچ کدام به میرزاپور می گن: چرا همش موقع سرود ملی می خندی؟ میگه اخه دایی پیشمه میگه شر زد از افق!!! می دونی فرق علی دایی با چوب بستنی چیه؟ ...........................زیاد به مخت فشار نیار هیچ فرقی ندارن از علی دایی می پرسن چرا کمرت درد گرفت؟ میگه: خودتونم 90 دقیقه بازی رو سر پا تماشا می کردین کمر درد نمی گرفتین؟ سوال زیر را کامل کنید علی دایی ممکن است روزی از تیم ملی...........؟ اگه میخوای گیتاره شماعی زاده رو ازش بگیری بگیر،اگه میخوای انرژی هسته ای رو طبق تفاهم نامه بین وزارت جهاد کشاورزی و سازمان تربیت بدنی قرار شد از این پس کلیه زمینهای ورزشی برای کاشت سیب زمینی در اختیار کشاورزان عزیز قرارگیرد در این تفاهم نامه قید گردیده از علی دایی نیز به عنوان مترسک در اين زمين ها استفاده گردد جشنوارهی جدیدترین فیلم های هالیوود 1) پت و مت باشرکت میرزاپور و رحمان رضایی 2)برادران افسانهایی با شرکت برانکو و چلنگر 3)تام و جری با هنرنمایی فیگو و کعبی 4) فیلم پر طرفدار حضرت نوح با شرکت علی دایی جام جهانی 2244 ، بازی ایران و مکزیک............. ضربهی راه دور مهاجم ایران که با سرعت راهی دروازهی حریف بود با برخورد به تابوت علی دایی به اوت رفت! مادر و خواهر علی دایی رسما" اعلام کردند بازی ایران و آنگولا به ما هیچ ربطی نداره، علی خودش زن داره!!!!!!!! تست کنکور 85: علی دایی در بازی با مکزیک چه نقشی داشت؟ 1. نخودی 2. بیخودی 3.تماشاگری که می خواست بازی را از نزدیک ببیند 5. هر سه مورد از سوی فیفا بهترین تماشاچی مسابقه انتخاب شد: مردی از خطهی اردبیل >>>>>علی دایی<<<< علی دایی در جام جهانی 2010:مربی میگه بچهها دونفر باید قلاب بگیرن.دونفر هم هلش بدن که بپره... 2 نفرهم بیارنش پایین 2 نفرهم کمکش کنن تا بعد گل خوشحالی کنه! علی دایی به احتمال زیاد در بازی فردا مقابل ژاپن به بازی خواهد رفت. او که خود را برای بازی روز 5 مرداد 1425 آماده میکند، گفت: به لطف خدا و دعای خیرمردم مصدومیتم چندان مهم نیست و با عصای همیشگی در زمین حضور خواهم یافت و درپست تخصصیام به مانند سنوات نزدیک به صورت تک مهاجم بازی میکنم و عصا را هم برای مصدومیت میبرم، نه برای کهولت سن. وی اضافه کرد، عواملی مانند تغذیه و ... در آمادگی وی بسیار موثر است. فیفا فاش کرد که راز خداحافظی نکردن دایی را کشف کرده است. سخنگوی فیفا گفت: ما هر چه دیدیم کدام افتخار است که دایی آن را به دست نیاورده و به بهانه آن خداحافظی نمیکند، نتوانستیم چیزی بفهمیم تا آن که نوه آلکس فرگوسن گفت: در دیدار فینال لیگ قهرمانان 1999 علی دایی در دقایق آخر نتوانست همراه بایرن مونیخ قهرمان شود و پدر بزرگم همراه منچستر قهرمان شد. به دنبال این کشف، فیفا قول داد، کاپ لیگ قهرمانان را به دایی بدهد تا وی خداحافظی کند. فیفا مدعی شد که میخواهد در تاریخ دست برده و نام علی دایی را در لیست تیم منچستر 1999 قرار دهد و یا بایرن را قهرمان 1999 اعلام کند. فرزند کلیزمن که اکنون در تیم ملی آلمان بازی میکند، در دیدار تدارکاتی چند شب پیش ایران مقابل آلمان به هنگام دست دادن با علی دایی در ابتدای بازی گفت: چهره شما برای من آشناست و گمان میکنم، شما را هنگام تماشای بازی ایران ـ آلمان 1998 که پدرم گل زد و از تور دروازه شما خوشش آمده بود و میخواست آن را ببرد، شما را پشت سر او دیدم، اما علی دایی (این بار زودتر از آصفی) همه چیز را تکذیب کرد و گفت: من تازه از تیم ملی امید آمدم و در آن زمان جای دیگری بازی میکردم. علی دایی اظهار امیدواری کرد که در بازی مقابل لائوس، مثل ادوار گذشته، بتواند پنج تا شش بار هت تریک کند.گفتنی است، فدراسیون فوتبال ایران از فدراسیون فوتبال آسیا خواسته بود تا ایران را با لائوس همگروه کند تا بلکه دایی پس از ده سال پایش به گل باز شود تا نوار موفقیتهایش پاره نشود. هماکنون دایی با 2195 گل ملی در صدر گلزنان تاریخ فوتبال دنیاست و فرانس پوشکاش، با بیش از 2000 گل اختلاف در رتبه دوم است، اما دایی هنوز موفق نشده در جام جهانی گل بزند. وی ادامه داد: شاید اگر در جام جهانی اخیر، هت تریک کند، حاضر شود موضوع خداحافظی خود را کمی جلو بیندازد. وی همچنین گفت: من تا آخر عمر مدیون لائوسیها هستم ديگه بسه آبروي بچه رفت ولي خب حقيقت تلخه... كاريش نميشه كرد... آهان داشتم ميگفتم ... پرسپوليس قهرمان نيم فصل شد... هورااااااااا ♥ღ ಌ ಇ ♥﴿بارسلونا﴾ ♥ღ ಌ ಇ ♥ حال گيري به معني واقعي... آخه رئال هم ديگه باختن داره... بازيكناي بارسا بايد خجالت بكشن...ازتيم محلي برره بباز ولي از رئال نباز...چ اي زرشك... ♥ღ ಌ ಇ ♥﴿اينتر﴾ ♥ღ ಌ ಇ ♥ ايول... فقط اين يكي حال داد... من كه حال كردم روي اين ميلان (با كمال عذر خواهي از ميلاني هاي جمع)كم شد ♥ღ ಌ ಇ ♥﴿الشباب﴾ ♥ღ ಌ ಇ ♥ باختيم كه... بيخيال...همين كه داداشي پاس گل داده كافيه... جواد ساخت,مهرداد نواخت
جدال دیدنی و حساس الشعب والشباب در شرایطی با برتری دو بر یک سرخ پوشان اماراتی به پایان رسید که هر سه گل این دیدار توسط مردان ایرانی به ثمر رسید. در ادامه هفته هفتمرقابتهای لیگ امارات دو تیم الشعب والشباب در زمین خانگی الشعبیها به میدان رفتند که در نهایت این دیدار با پیروزی الشعب خاتمه یافت. ۶ایرانی در ترکیب سرخ وسبز از جمع۶بازیکن ایرانی دو تیم جوادکاظمیان-مهرداد اولادی وایمان مبعلی در ترکیب ثابت الشباب به میدان رفتند ومهرزاد معدنچی و علی سامره نیز برای الشعبی ها از دقیقه یک در زمین حضور داشتند.این در حالی است که جواد در دقیقه۸۰جای خودرابه یک بازیکن تازه نفس داد و میثم بائو از دقیقه۷۷به ترکیب تیمش اضافه شد. خوش و بش کاظمیان با یاران سابق در اغاز این دیدار یاران دو تیم در مراسم ابتدایی بازی به خوش وبش با یکدیگر پرداختند که برخورد صمیمانه ۵ایرانی حاضر در ترکیب ثابت دو تیم از نکات جالب توجه بود.ضمن اینکه جواد کاظمیان که سابقه حضور در الشعب را دارد و با اکثر بازیکنان فعلی الشعب دوستی دارد با دوستان سابق خود تجدید دیداری داشت. پاس طلایی جواد گلزنی مهرداد ۴دقیقه پس از گل مردود الشعبی ها توپی که از پاس طلایی جواد برای مهرداد ساخته و پرداخته شد منجر به گل اول الشباب شد تا پس از ان شاهد بوسه مهرداد به پیراهن سبز الشباب باشیم. بد شانسی جواد در اغاز نیمه دوم با اغاز نیمه دوم میل واشتیاق الشبابی ها برای رسیدن به گل وفرو ریختن دروازه الشعب افزایش یافت. از صحنه های حساس دقایق ابتدایی نیمه دوم میتوان به ضربه خطرناک جواد در دقیقه۴۷که با فاصله اندک به اوت اشاره کرد. اولادی اینبار قدر پاس جواد را ندانست پیشروی و بر هم ریختن خط دفاعی الشعب توسط شماره۹الشباب باعث شد در دقیقه ۷۰ دروازه الشعب تا استانه فرو پاشی پیش برود تا صحنه گل اول سبز پوشان این بار در دقیقه ۷۰ تکرار شود اما ضربه مهرداد با بدشانسی هرچه تمامتر راهی به درون دروازه الشعب پیدا نکرد. تقدیر از کاظمیان و معدنچی علی رغم اینکه در این دیدار اولین شکست سبز پوشان رقم خورد کارشناسان نمره قابل قبولی به عملکرد سه ایرانی الشباب مخصوصا جواد دادند و بازی خوب مهرزاد را نیز تحسین کردند. صعود الشعب تداوم صدر نشینی الشباب با این پیروزی جمع امتیازات الشعب به۱۱ رسید تا شاهد صعود چند پله ای این تیم از رتبه ششم باشیم ضمن اینکه الشبابی ها با۱۶ امتیاز کماکان صدر نشین لیگ امارات می باشند. ♥ღ ಌ ಇ ♥﴿تيم ملي ايران ﴾ ♥ღ ಌ ಇ ♥ بابا اينا كه ديگه شورشو در آوردن... ماهنوز سرمربي نداريم بازي تداركاتي ميذارن خدا به خير بگذرونه... ♥ღ ಌ ಇ ♥﴿RداداشیR ﴾ ♥ღ ಌ ಇ ♥ چي بگم... فقط همون يه خبر بود... يه مصاحبه هم هست.... چند وقت پيش مطلبي گذاشته بودم در مورد بازگشت احتمالي جواد کاظميان در اخر فصل به پرسپوليس که در همين ارتباط روزنامه ي پيروزي مصاحبه اي رو با جواد انجام داده که پيشنهاد ميکنم بخونيد و حتما نظر بديد... - شنيده ايم هنوز تمرينات گروهي و جدي ات را شروع نکرده اي ؟ همين طوره. انشاء الله از هفته اينده کارم را به صورت جدي اغاز ميکنم. فعلا فيزيوتراپي ميکنم و نرم دويدن را اغاز کرده ام تا بدنم از فرم ايده الخارج نشود. پزشکان گفته اند نبايد روي مچ پام فشار بياورم و فعلا اين مسعله ريسک بالايي دارد. با اين تفاسير بعيد است اين هفته هم بتوانمبراي تيم بازي کنم چون بدنم اماده نيست. هر چند خيلي دوست داشتم در مقابل الا مارات که سه بازيکن ايراني دارد بازي کنم اما قسمت نيست. - پس از اين بازي که قرار نيست دوباره ليگ امارات تعطيل شود ؟ نميدانم اما اصلا بعيد نيست دوباره بخوابند و بيدار شوند و به خاطر تيم ملي ليگ را تعطيل کنند. باور کنيد خودمان هم خسته شده ايم.طبق برنامه الان بايد نيم فصل اول روبه پايان باشد اما ما فقط سه بازي انجام داديم. بايد با اين بي برنامگي بسازيم. - راستي اخبار خوبي از امارات شنيده ايم ؟ خبر خوب؟! در مورد چي صحبت ميکنيد؟! - ميگويند با تماس مسعولان پرسپوليس و موافقت ضمني تو ضمينه بازگشتت در فصل بعد به جمع پرسپوليسيها مهيا شده ؟ فعلا بهتر است در اين مورد صحبت نکنيم. در اخر فصل مشخص ميشود. - هنوز هم نتايج پرسپوليس را دنبال ميکني؟ چرا دنبال نکنم؟ اگر فرصت داشته باشم بازيهایی را که همزمان با تمرین تیم نباشد حتما میبینم. اما موفق نشدم بازی با سایپا را ببینم.اما شنیده ام بچه ها با گل دقیقه 94 پیروز شده اند. به هر حال پرسپولیس تیم مورد علاقه من است و موفقیتش باعث خوشحالی من میشود. - همیشه با حس خاصی در مورد پرسپولیس صحبت میکنی. پیش بینی ات از اینده پرسپولیس چیست؟ من تا هفته پیش شاید کمی در قهرمانی پرسپولیس شک داشتم اما حالا با اطمینانی کامل میگویم این پرسپولیس قهرمان است. - و جالب تر اینکه کسی به سایپا گل زد که سال قبل پیراهن این تیم را بر تن داشت و حالا پیراهنی را بر تن کرده که چندین سال بر تن جواد کاظمیان بوده...؟! بله. یادم میاید چند سال پیش دو گل قشنگ با پیراهن پرسپولیس به سایپا زدم. شاید برایتان جالب باشد من هم با پیراهن سایپا به پرسپولیس گل زده ام و هم با پیراهن پرسپولیس به سایپا.من به شخصه همیشه دوست داشتم به تیم های سابقم گل بزنم. این گل ها لذت خاصی دارد. - یعنی اگر قرار باشد با پیراهن تیمی مقابل پرسپولیس بازی کنی باز هم دوست داری....؟! نه این قضیه فرق میکند اصلا نمیتوانم چنین روزی راتصور کنم چه برسه بخواهم به پرسپولیس گل بزنم! - حرف پایانی ؟ سلام مرا به همه هواداران پرسپولیس برسانید. امیدوارم امسال عزیزان با قهرمانی در لیگ و جام حذفی خوشحال و شاد شوند. ديگه چيزي ندارم...بجز يه مصاحبه توماهان كه هنوز خودمم كامل نخوندم... آخه مامانم همين الان كه از بيرون اومد بهم داد فقط ديدم داداشي يه عالمه از دست امير عابديني ناراحت شده كه گفته سطح ليگ امارات پايينه اِ خب ديگه خبر ندارم... شما اگه خبر داشتين به منم بگين... ♥ღ ಌ ಇ ♥﴿باباي مهربون ماهان ﴾ ♥ღ ಌ ಇ ♥ چي بگم ؟ فقط يه شعر مينويسم... بارفتنت مسافر جاده رو تشنه كردي جاده نفس نداره اگه تو بر نگردي شب دراز قصه خميازه ي زمينه فاصله ي نفس ها نفس ها فقط يه نقطه چينه ♥ღ ಌ ಇ ♥﴿داستان عاشقانه....New Version﴾ ♥ღ ಌ ಇ ♥ بچه ها من يه دوست دارم اسمش ساراس كه به يه دلايلي تو وب من نمياد: 1-ما از سال پنجم دبستان كه از هم جدا شديم ديگه از هم خبر نداشتيم تا حالا كه دبيرستانمون يكي شده به خاطر همين توسال تحصيلي آدرسم رو بهش دادم... 2- در نتيجه سارا كه خيلي خر خونه و خيلي وقته كه نت نبوده...ديگه سر نزده ديگه... 3-تازه ...از فوتبال خيلي بدش مياد و چون فكر ميكنه كه وب من خيلي فوتباليه سر نميزنه... بچه ها يه روز كه تو مدرسه خيلي دپرس بودم سارا گفت بيا برات يه داستان عاشقانه تعريف كنم ... من گفتم براي شما هم تعريف كنم... سه تا بزغاله بودن اسمشون شنگول و منگول و حبه ي انگور بود (اينجا به سارا نگاه كردم و گفتم اي زرشك كجاش عاشقانه اس ؟ اينكه چش گرگه رو كور ميكنن يا اينكه شكمشو پاره ميكنن توش سنگ ميذارن؟ سارا گفت تو گوش بده ... مي فهمي...تو هم به من بد و بيراه نگو ... بخون كه بفهمي يعني متوجه بشي...) يه روز مامانشون رفت بيرون براشون غذا بياره... بعد آقا گرگه اونو ميبينه و عاشقش ميشه و ... خانم بزي و آقا گرگه ميرن محضر و با هم عروسي ميكنن... وقتي مامان بزي مياد خونه شنگول و منگول كه پسراي بزرگش بودن حلقه اش رو ميبينن و باهاش يه عالمه دعوا مي كنن... بعد ميرن به آقا گرگه ميگن : ببين داش عينهو بز (بز در زبون اونا خيلي محترمانه بوده... آي كيو خب خودشون بز بودن ديگه) بهت ميگم ننه منو طلاق بده. حالي شدي يا حالي ات كنم؟ خلاصه آقا گرگه به التماس مي افته كه ما هم ديگه رو خيلي دوست داريم ولي به خرج پسرا نميره كه نميره بعدش اينقدر آقا گرگه رو ميزنن تا مي ميره... بعد داستان سر مزار آقا گرگه اس و ما هم همه متاسف و متاثريم كه يهو خانوم بزه ديوونه ميشه و بايه شيشه(كه لابد از آسمون افتاده ديگه ... آخه من و سارا هر چي فكر كرديم به نتيجه ي خاصي نرسيديم)رگ خودشو ميزنه و با صداي جيغ و داد حبه انگور و اربده كشي شنگول و منگول داستان تموم ميشه... تازه سارا ميخواست خودكشي بز غاله ها رو هم بهش اضافه كنه ولي من ديگه نذاشتم فكر كردم اين طوري ديگه هيچ جونوري زنده نمي مونه خب اگه هر كي بميره يه گله دنباش خودكشي كنن كه سنگ رو سنگ بند نميشه...البته اين داستان با هم كاري من و سارا شكل گرفته .... همه ي همش كار سارا نيس... آخه من از وسطاي داستان اينقدر هيجان زده شدم كه يادم رفت دپسرده بودم... ♥ღ ಌ ಇ ♥﴿عكس ﴾ ♥ღ ಌ ಇ ♥ | ||||||